تبليغاتX
امواج زندگی

امواج زندگی

ما زنده از آنیم که آرام نداریم , موجیم که آسودگی ما عدم ماست

در وصف ...

 

صفايي ندارد، ارسطو شدن، خوشا پركشيدن، پرستو شدن ...

«اي خداي بزرگ، ترا شكر مي‌كنم كه مرا بنده حق كردي، وسوسه مصلحت را از دلم پاك نمودي و در گرداب ناملايمات و مشكلات به راه راست هدايتم كردي و در اين امتحان سخت، مرا سربلند و روسفيد كردي و از سنگلاخ سردرگم محاسبات مصلحت‌طلبي، نجاتم دادي و دلم را به نور عشق و ايمان روشن كردي و حيات و مماتم را با حق عجين نمودي؛‌ زيرا ارزش من در اين بود كه در چنين شرايط سختي از حق دفاع كنم و همه وجود خود را در اين راه فدا نمايم، چون اگر مي‌خواستم برمبناي تجارت و مصلحت عمل كنم، با ديگران تفاوتي نداشتم

شهيد دكتر مصطفي چمران 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 تیر1388ساعت 13:59  توسط نوشین  | 

گزارش

 

حسابی سرم شلوغه . کامپیوترم تو کمپانیه و ویندوزش درب و داغون شده . با کامپوتر زاپاس همسری هم کار کردن خیلی سخته چون حسابی حرفه ای و دنگ و فنگ داره .

این هفته هم مدرسه ها تعطیل بود و سیمین حسابی استراحت کرد و خوب گشت . من هم برا یه کار اداری باید به لندن می رفتم و برا اولین بار خودم تنها با مترو رفتم . خدا رو شکر کارم راه افتاد ولی کلی ازم پول گرفتن .

همون روز هم دوستم یه عمل کوچیکی داشت که پسرش تا شب مهمون ما بود و با سیمین حسابی بازی کردن .

هوا چند روزیه که عالی شده . هفته ی پیش هم هوا عالی بود و یه سری به دریا زدیم .

فعلا

+ نوشته شده در  جمعه 8 خرداد1388ساعت 22:31  توسط نوشین  | 

خلاص

 

خدا رو شکر که این هفته ی پر از استرس تموم شد و سیمین آخرین امتحانش رو داد و به قولی راحت شد . دو سه ماه اخیر خیلی درس خوند و تونست کلی به معلوماتش اضافه کنه . نه تنها خودش بلکه من و باباش هم دیگه پروفسور شدیم  .

امروز هم وقتی از مدرسه بیاد خونه کلی براش سورپرایز داریم تا خستگی این یه هفته از تنش در بیاد .

هفته قبل از امتحانات سیمین وقتی رفتم دنبالش خیلی ناراحت بود و حتی کمی هم گریه کرده بود . روز سه شنبه ها کار دستی درست می کنن و داشتن یه خونه ی قدیمی با چوب می ساختن که خیلی هم قشنگ شده . تو ماشین وقتی موضوع رو پرسیدم گویا یکی از همکلاسی هاش که پسر بود می خواست چوب های سهم سیمین رو برداره . مال خودش رو شکونده بود و زورش به سیمین رسیده بود . سیمین هم مانع دادن چوب به پسر می شه و اون هم می زنه نصف چوب های سیمین رو می شکونه . وقتی به خانمش می گه که کار از کار گذشته بود و چوب های سیمین دیگه به درد نمی خورد . خیلی دلش سوخت چون کارهای هنری رو خیلی با دقت درست می کنه . فرداش که رفتم دنبال سیمین ٬ بدو بدو اومد و گفت خانممون باهات کارداره . وقتی رفتم دیدم ای بابا کاپشن سیمین پشتش پاره شده و دست خانمشون بود با دو تا نامه . گفتم باز چی شده ؟ خانمشون گفت دوست صمیمیش اومد سیمین رو صدا کنه دستش به کاپشن سیمین بود وقتی سیمین برگشت توسط دست دوستش نا خواسته پاره شد . در مورد دیروز هم نامه ای بهم نشون داد و گفت پسره کار بدی کرده و یه نامه ی معذرت خواهی به سیمین نوشته . بالاخره موضوع حل شد و معلمشون چوب اضافی به سیمین داد و به خیر گذشت .

این جا اگه شاگردی مثلا بچمون رو اذیت کنه نباید مستقیم با بچه صحبت کنیم . بلکه باید به معلم بگیم که اون ها خودشون موضوع رو حل کنن .

یه هفته هم درباره ی جغد می خواست صحبت کنن که تو درس علومشون بود . گفتن که فردا تو مدرسه مهمون داریم و می خواهیم عکس بگیریم . کلی جغدهای خوشگل مهمونی رفته بودن مدرسشون . اون قدر زیبا زندگی جغدها رو توصیف کرده بودن که کاملا تو ذهن بچه ها جا گرفته بود و ازشون عکس یادگاری هم گرفتن و روز خوبی رو داشتن . حالا هر روز که عکسش رو می بینه کلی قربون صدقه ی جغده می شه .

من هم خدارو شکر درسهای این ترمم رو پاس کردم و واقعا راحت شدم . حالا باید خودم رو برا یه ترم بالاتر که خیلی سخت تره آماده کنم . تا چی پیش بیاد .

وب لاگ های بعضی از دوستان خیلی هیجانی شده و داستان هایی می نویسن که خوندنشون برام جالبه . دست همتون درد نکنه .

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 13:15  توسط نوشین  | 

خرابکاری

جونم براتون بگه که امروز یه دست گل به آب دادم که خیلی دلم سوخت . چون زحمت زیاد کشیده بودم بابتش .

اکثر روزها چه کلاس داشته باشم چه نه سعی می کنم غذای شب رو آماده کنم که وقتی سیمین رو میارم خونه وقتم تو آشپزخونه نگذره و بتونم به سیمین برسم . امروز هم از اون روزهایی بود که از صبح خونه بودم . حالم خیلی خوب بود و با خودم گفتم تو آماده کردن غذام هنر به خرج بدم و خوش مزه ترش کنم . غذایی که انتخاب کردم مرغ پلو بود که مدتی نخورده بودیم .

خلاصه خورشت رو کلی با دقت و به قول معروف با عشق درست کردم . خیلی خوب شد . برنج هم آبکش کردم ولی دم نزاشتم تا عصر تازه و داغ بخوریم .

دنبال سیمین رفتم و اومدیم خونه . از اون جایی که سیمین کلاس داشت منتظر باباش بود که بیاد و به کلاس ببرش .

اکثرا شام رو ساعت ۷ می خوریم ولی گاهی سیمین زودتر گرسنه می شه و شام رو زودتر می خوره . امروز هم از اون روزا بود . تقریبا ۴۵ دقیقه وقت داشت . تو این مدت زیر برنج رو کمی زیاد کردم که بخارکنه و بعد کمش کنم . همون موقع سیمین باالای در اتاقش یه عنکبوت بزرگ دید و دوتایی هول شدیم که چه جوری بگیریمش . هم می ترسیدیم هم می گفتیم که بی خیالش شیم می ره یه جا و دیگه نمی تونیم بگیریمش . سیمین خوش بو کننده ی اتاق و یه دستمال آورد . می گفت خانممون گفته عنکبوت از بوی اینا بدش میاد و گیج می شه . خلاصه نصف بیشتر خوش بو کننده رو زدیم . مگه گیج می شد ... بالاخره اومد پایین و با جیغ انداختیم بیرون .

حالا غافل از برنج رو گاز . وقتی یادم افتاد دیدم وای ................. . دیگه خودتون می دونید که چی شد ؟؟؟؟ درش رو باز کردم ......... بوی دود و سوختگی زد بیرون . تنها کاری که کردم برنج رو تو دیس خالی کردم و زعفرون رو روش ریختم . از اون جایی که خوش بو کننده رو رو عنکبوت خالی کرده بودیم ٬ بوی سوخته تو خونه نپیچید . بچم قاشق اول رو خورد کمی تو فکر رفت ولی زعفرون بوی سوختگیش رو تا حدی گرفته بود . این هم از زحمت های بر باد رفته ی من . همسری هم اومد و برنج دودی رو با هم نوش جون کردیم ولی خداییش چیزی نگفتن . ( خدا عمرش بده ) .

امتحانات سیمین دوشنبه هفته دیگه شروع می شه و هر روز سخت در تلاشه و داره بکوب می خونه . من و باباش هم پا به پاش . من علوم و باباش ریاضی ... . ان شالله همه ی بچه هامون سلامت و موفق باشن و خدا پشت و پناهشون باشه .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 22:2  توسط نوشین  |