دوست دارم بنویسم ولی فعلا حس و حال و وقتش رو ندارم . تا چی پیش بیاد . سلامت و موفق و شاد باشید ![]()
+ نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 22:21 توسط نوشین |
سال تحصیلی جدید شروع شد و تعطیلات تابستونی هم به پایان رسید . با این که این مدت سرمون حسابی شلوغ بود ولی خدا رو شکر سیمین تونست از تعطیلاتش به نحو عالی استفاده کنه . مدرسش رو خیلی دوست داره و تونسته دوست پیدا کنه . امروز اومد خونه و گفت که یه دختر ایرانی سال نهم تو مدسشونه که می خواد باهاش دوست بشه . روز اول مدرسه وقتی رفتم دنبالش حال و هوای مدرسه من رو یاد زمان تحصیلی خودم انداخت . سرویس هاس مدرسه پشت سر هم ایستاده بودن و دخترها هر کدوم سرویس خودشون رو سوار می شدن . یه صف دیگه برا خرید غذا ی بعد از مدرسه . پارسال از طرف مدرسه کلاس های ششم رو بردن برا یه فعالیت گروهی به یه شهر دیگه که ۵ روز طول کشید . بماند که چه قدر دلتنگ دخترم بودم . امسال هم تعطیلات تابستون مونده بودیم که کجا بریم . وقتی با سیمین مشورت کردیم پیشنهاد همون فعالیت ها ( PGL ) ( Parents Get Lost ) رو داد . ما هم قبول کردیم و به سمت جنوب رفتیم . برنامه روزانه رو بهمون دادن . بله روزی ۴ فعالیت که تو عمرم انجام نداده بودم مثل صخره نوردی ٬ قایق سواری ٬ موتور سواری ٬ تیراندازی ٬ ساخت قایق با بشکه ٬ ساخت یه چادر تو جنگل ٬ ... . درسته که اولش تمام ماهیچه های دست و پامون گرفت ولی واقعا تجربه بزرگی بود . خیلی خوش گذشت و دلمون نمی خواست که برگردیم . تا بعد ...
+ نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 20:50 توسط نوشین |
استادمون می گفت همیشه اولین قدم سخت ترین قدمه . اگه قدم اول رو برداشتید دیگه خود به خود پیش می رید . حالا حکایت من شده . بعد از مدت طولانی از آپ کردن وب لاگ برام خیلی سخت بود که وبم رو آپ کنم ولی امروز قدم اول رو برداشتم به امید قدم های محکم بعدی . مدتی می شه که از دنیای زیبای وب لاگ ها به دورم . درسته هر از گاهی میومدم و به دوستای خوبم سر می زدم ولی وقت نظر گذاشتن رو نداشتم . به دلایل مختلف که مهم ترینش اسباب کشی بود . بالاخره این مرحله رو پشت سر گذاشتیم و تا حد زیادی جا به جا شدیم . نقل مکان از آپارتمان به خونه که اولین تجریمون بوده . اوایلش سخت بود یکی به خاطر پله که زیاد باهاش سر و کار داریم دیگه به خاطر داشتن حیاط که کلی باید رو گل ها و درخت ها و تمیزی حیاط کار کنیم که به مرور همه این ها حل شد . حالا می فهمم که داشتن یه حیاط کوچولو چه نعمتیه . کلی گل های آویزی زیبا گرفتیم و همسری هم خیلی با سلیقه رو حیاط ها کار کرده و سر و سامون داده . گویا مستاجر قبلی وقت رسیدگی به حیاط ها رو نداشته و همینجوری ول کرده بود . دیگه این که سیمین هم همون مدرسه ای که می خواستیم بره بعد از مدت ها پی گیریهای همسری درست شد . از خونمون تا مدرسه ی سیمین کمتر از ۵ دقیقه پیاده رویه . امروز هم رفتیم و تمام لباس های فرم مدرسش رو گرفتیم که خیلی هم شیک و خوشگلن و البته خیلی هم گرون چون کلی لباس های مختلف دارن برا ژیمناستیک و هاکی و شنا و .... . نا گفته نمونه که چند تا از دوستاش هم تو مدرسشونه و خیلی خوش حاله . من هم طبق معمول به کار و بار خودم مشغولم و روزها رو می گذرونم . احتمالا از اول سال تحصیلی من هم مشغول به کار بشم . تا ببینیم قسمت چی می شه . تا بعد
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 21:33 توسط نوشین |
مدتیه که حال و حوصله برا نوشتن ندارم . کلی سرم شلوغه و ... . ولی ....
امروز ۱۶ تیر ماه تولد گلدونه منه . دختر عزیزم ۱۱ ساله شد و کلی خانم تر و بزرگ تر . یکشنبه چند تا از دوست هاش رو دعوت کردیم خونمون و حسابی خوش حال بودن .
مدتی همسرم در تلاش بود برا انتخاب مدرسه سیمین که متاسفانه این جا پارتی بازی نقشی نداره و حرف همونیه که آموزش و پرورش می زنه . این مدرسه فقط دخترانه هست و از جاهای دیگه هم دانش آموز می گیره و با کلی تلاش نتونستیم سیمین رو این مدرسه اسم نویسی کنیم ولی همسر من هم دست از تلاش برنداشت و پی گیری کرد و امروز همزمان با سال روز تولد سیمین ٬ همسر زنگ زد که بالاخره سیمین پذیرش رو گرفت و از سپتامبر اون مدرسه می ره . وقتی به خودش گفتم خیلی خوش حال شد چون یکی از دوستای خوبش هم همون مدرسه می ره . خدایا شکرت
خدارو شکر منزل جدیدمون که می خوایم اسباب کشی کنیم فقط ۵ دقیقه با مدرسه فاصله داره و دیگه نیازی به ماشین بردن نیست و قدم زنان می تونیم بریم و از هوای بارونی لذت ببریم .
تا بعد
+ نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 17:13 توسط نوشین |