![]()
همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند به جز مداد سفید . هیچکس به او کار نمی داد . همه می گفتند : تو به هیچ دردی نمی خوری .
یک شب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند مداد سفید تا صبح کار کرد . ماه کشید . مهتاب کشید و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک تر شد . صبح توی جعبه ی مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد.
نمی دونم به نظر شما( گذشت) تا چه اندازه مهمه ؟ این اندازه که مثل مداد رنگی سفید از بین رفته یا نه بی خیال همه چی شده یا نه دست رو دست گذاشته و بگیم که فلان کس پا پیش بزاره تا اون هست من جلو نمی رم ...؟
+ نوشته شده در دوشنبه 25 تیر1386ساعت 16:43 توسط نوشین |
چندی پیش با سیمین صحبت ایران رفتن شد . باباش مبلغی رو کنارگذاشته که سیمین هر چی خواست از ایران بخره .مدتی قبل سیمین داشت نقشه می کشید که با پولش چه چیزهایی رو دوست داره که بخره ؟ (البته قبل از اینکه مادر جونش به رحمت خدا برود).یه روز اومد پیش من و لیست خریدهاشو بهم نشون داد و از روش خوند : ... تومان برا گیم کامپیوترم ....تومان برا کادوی تولد دوستم ....و خلاصه کلی خرید تو لیستش بود . بعد رسید به اینکه ... تومان هم کنار گذاشتم . میدونی برا کی ؟ گفتم : نه ! نمی دونم .برا اینکه وقتی رفتیم ایران بریم سر خاک مامانی . می خوام با پول خودم براش گل بخرم ... واقعا جا خوردم . اصلا فکر نمی کردم که یادی از ایشون کنه چه برسه که مبلغی رو کنار بگذاره. چون وقتی بچه ها پولی به دستشون می رسه دوست دارن فقط برا خودشون باشه . هفته ی گذشته وقتی با سیمین تنها بودم پیشم اومد و گفت : مامان ! می خوام با پولام یه کاردیگه کنم . گفتم : چیکار می خوای کنی ؟ می خوام ... رو نخرم .پولش رو نگه دارم وقتی سر خاک مادر جون هم رفتیم براش گل بخرم . چوم نمی خوام پولم کم بیاد و از شما بگیرم . می خوام این یه هدیه ای باشه از طرف خودم برا مادر بزرگ هام! واقعا مدتی سکوت کردم .به اینکه بچه ها چه دلهای بزرگی دارند ولی ما می گیم هنوز بچه هستن . اینکه بچه ها سراسر احساسن و خوبیهای اطرافیان هیچوقت از یادشون نمیره . همونطور که ما بچه بودیم و هنوز خوبیهای اطرافیان رو فراموش نکردیم. پس اینطور نیست که می گن ( از دل برود هر آنکه از دیده برفت)
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 تیر1386ساعت 14:3 توسط نوشین |
تقريبا مدت ۳ ماه ميشه كه كالج زبان مي رم .البته اينجا تمام برنامه هاي درس خوندن با ايران فرق مي كنه . حالا كاري ندارم كه چي هست . اينجا آخر هر ترم يك گردهمايي دارن . استاد ازمون خواست كه اگه مي تونين هر كسي غذاي مخصوص كشور خودش رو درست كنه و بياره . مونده بودم چيكار كنم با هر كسي از ترم هاي بالاتر مشورت كردم مي گفت حوصله داري ولش كن . يه كيك آماده بگير و بيار. يك بار سيمين ازم خواست كه به معلمم قول دادم غذاي ايراني ببرم . برام درست مي كني ؟ من هم لوبيا پلو درست كردم . معلمش خيلي خوشش اومد و چه قدر تشكر كرد . روز گردهمايي هم لوبيا پلو درست كردم و بردم . اولش هر كي ديد گفت اوه چه خبره !اين همه رو برا كي درست كردي ؟ خارجي ها اين غذاهارو نمي خورن . مطمئن باش همرو بر مي گردوني . خلاصه وقتي مبز رو چيديم تنها غذايي بود كه پخته شده بود همه غذاها آماده بود يا سالاد درست كرده بودن يا كيك آماده خريده بودن. به محض اينكه يه دور دور ميز زدم برگشتم ديدم ته ظرف به اندازه ي چند قاشق پلو مونده حتي به خودم هم نرسيد . استادمون يك بشقاب پر كرد و گفت مي برم برا خانوادم . خيلي خوش مزه هست . مخصوصا بوي دارچينش بلند شده بود .
اين از غذاي ايراني . حالا بماند که یه رومیزی قلاب بافی به استادمون دادم و کلی تماشاش می کرد و می گفت باورم نمی شه که کار دست باشه .يك بسته گز اصفهان هم بردم هيچيش نموند و همونجا ظرفش رو انداختم دور . دستور لوبيا پلو رو هم برا اكثريت نوشتم . خلاصه به دوستم كه او هم ايراني هست گفتم ( نبايد خودمون رو دست كم بگيريم ).بعضی مواقع باید ارزش کارهای روزمرمون رو که به طور عادی انجام می دیم و به راحتی ازش می گذریم یه جوری به همدیگه گوشزد کنیم.
+ نوشته شده در پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 17:25 توسط نوشین |
مرگ همچون زندگی یک دگرگونی است
مادرم زنگ زد: نمیآیی بریم عروسی؟ وقتی گفتم نه نمی تونم لباس خوب ندارم .گفت: لباسهای مشکی خوبی داری! گفتم :مامان ! چرا این حرف رو می زنی ؟شما که از رنگ مشکی خوشتون نمیاد.برای عروسی لباس مشکی بپوشم؟ در جوابم گفت : باشه عزیزم هر جور که راحتی . اصرار نمی کنم . نماز می خوانم و کم کم راه می افتیم . به خدا می سپارمت دخترم.گوشی را قطع کردیم . دلم مثل سیر و سرکه می جوشید .چند ساعت بعد تلفن زنگ خورد . سریع گوشی را برداشتم .با صدای گریان خواهرم مواجه شدم .چی شده ؟ تو جاده ی چالوس تصادف کردیم و حال مامان اصلا خوب نیست . بیمارستان کرج بستریه و جراحی مغز کردند ولی می گن امیدی نیست .... بعد از سه روز کما به خواب ابدی رفت و از این دنیای خاکی خداحافظی کرد . گویا خودشان می دانستند که لحظات پایانی زندگیشان هست . مادرم دو روز دیگه ( روز مادر ) است . درسته که همه روزها به یادت هستم و شبی نیست که با یادت نخوابم ولی امروز بیش از هر روز به یاد می آورم روزهای بی قراریم رو که بی قرارم بودی . عمر و جونت رو برام گذاشتی . مادرم زندگی کردن رو به من آموختی گذشت و صبوری رو به من آموختی زندگی رو با عزت سپری کردی مرگ با عزت رو نصیب خود کردی ...... من در این اندیشه که این سرو بلند وین همه تازگی و شادابی در بیابانی دور که نروید جز خاک که نتوفد جز باد که نخیزد جز مرگ غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه خنده ای می رسد از سنگ به گوش سایه ای می شود از سرو جدا در گذرگاه غروب در غم آویز افق لحظه ای چند به هم می نگریم سایه می خنددو می بینم واااای ....مادرم می خندد مادر ای مادر خوب این چه روحیست عظیم ؟ وین چه عشقیست بزرگ ؟ که پس از مرگ نگیری آرام ؟ تن بی جان تو در سینه ی خاک به نهالی که در این غمکده تنها ماندست باز می بخشد جان ! قطره خونی که به جا مانده در آن پیکر سرد سرو را تاب و توان می بخشد شب هم آغوش سکوت می رسد نرم ز راه من از آن دشت خموش باز رو کرده به این شهر پر از جوش و خروش می روم خوش به سبکبالی باد همه ذرات وجودم آزاد همه ذرات وجودم فریاد ! روحت شاد
+ نوشته شده در سه شنبه 12 تیر1386ساعت 16:52 توسط نوشین |
به نام یگانه هستی عالم
مدتی بود که تو فکر وب لاگ زدن بودم ولی به دلیل مشغله هایی که داشتم فرصت نمی شد به قول معروف استارت رو بزنم . بالاخره این طلسم رو شکوندم و شروع کردم . همیشه می گن( اولین قدم سخت ترین قدمه). وقتی اولین قدم رو برداری دیگه خود به خود جلو می ری .
به امید خدا
+ نوشته شده در دوشنبه 11 تیر1386ساعت 11:45 توسط نوشین |