
چند روز پیش وقتی تلویزیون را روشن کردم هتلی در لاس وگاس رو نشان می داد که دور تا دور هتل یک دریاچه ی کوچک بود . فواره هایی نصب شده بود با پروژکتورها و موزیک متن فواره ها پایین و بالا می رفتند و یک حالت یکرنگی و هارمونی قشنگی پیدا کرده بود . سیمین در یک لحظه جذب حرکات فواره ها شد . نشست کنار تلویزیون و با دقت به آنها نگاه می کرد . بعد از چند دقیقه شروع به سوال کردن از آنها کرد . مامان ! خدا خیلی خوشحاله که آدمها این چیزها رو درست کرده اند ؟ الان که خدا اینها رو می بینه چه کار می کند؟ با این کار آدمها تونستن خدا رو راضی کنن ؟ چرا آدمها این کارها رو می کنن؟ و سوالاتی از این قبیل ... که سوالاتش گاهی از یک بحث شروع می شه و به مرور به بحث های دیگری کشیده می شه . خوب وقتی با یک پرسش حساسی روبرو می شیم ممکنه که بخواهیم پاسخی صادقانه بدیم ولی ممکنه کودکمان آماده ی شنیدن جزئیات نباشه ولی به جای شانه خالی کردن یا یک جواب سر بالا دادن آن مقدار از حقیقت رو که برای کودک قابل فهم است رو بازگو کنیم . وقتی سیمین کوچکتر بود زمانی سوالی از من می پرسید ممکن بود که بحث رو عوض کنم و به قول معروف به بیراهه برم چون شاید به خاطر این بود که نمی خواستم در اون مورد چیزی بدونه ولی حال متوجه شدم که اگه از والدین سوال کنه بهتره که به غریبه ها گرایش پیدا کنه و از اونا بپرسه . با توجه به سنش کلی سوالاتش رو جواب می دم ( چه خصوصی چه غیر خصوصی ) . نمی گم که این سوالات برات زوده و بعدا خودت متوجه می شی .
هر بار که به چشم کودکانمان مستقیم نگاه می کنیم با صمیمیت صحبت می کنیم و پاسخی صادقانه می دهیم با آنها پیوند برقرار می کنیم . پیوندی که می تواند یک عمر ادامه پیدا کند . البته این نکته را در نظر داشته باشیم که با هر سنی متناسب با همان سن راهنمایی کنیم .
+ نوشته شده در چهارشنبه 31 مرداد1386ساعت 17:58 توسط نوشین |

با سلام . بعد از یک سفر طولانی و خستگی راه .این مطلب رو داشته باشید تا بعد
از خدا خواستم عادت های زشتم را ترکم دهد . خدا فرمود:خودت باید آن ها را رها کنی .
از او خواستم به من صبر عطا کند . فرمود:صبر حاصل رنج و سختی است . عطا کردنی نیست .آموختنی است .
گفتم مرا خوش بخت کن . فرمود:نعمت از من خوش بخت شدن از تو.
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نکند. فرمود:رنج تو را از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیک ترت می کند.
از او خواستم روحم را رشد دهد . فرمود: نه ! تو خودت باید رشد کنی . من فقط شاخ و برگ های اضافی را هرس می کنم تا بارور شوی.
از خدا خواستم کاری کند که از زندگی لذت کامل ببرم . فرمود : برای این کار من به تو زندگی داده ام .
از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد من هم دیگران را دوست بدارم . خدا فرمود: آها ! بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد .
+ نوشته شده در دوشنبه 29 مرداد1386ساعت 17:18 توسط نوشین |
تا به حال دقت کرده اید که وقتی صحبت از مسافرت پیش می آید با خوش حالی شروع به بستن چمدان کرده و خود را آماده می کنیم برای تفریح چند روزه یا چند هفته . برای من هم همیشه به همین منوال بوده و لحظه شماری کرده تا روز سفر برسد و کوله بارمان را برداشته و به سفر رفته . این بار که سفر کردن من کمی متفاوت با گذشته بود . درسته که بلیطم رو شش ماه پیش خریده بودم و از پیش تعیین شده بود درست یک هفته به پروازم مانده بود که پیغام رسید پدرم اورژانسی به خاطر انسداد روده باید جراحی شود . با تلاش های فراوان توانستم پروازم را ۵ روز به جلو بیندازم . همه چیز به خیر و خوبی تمام شد و عمل جراحی پدرم هم موفقیت آمیز بود ولی یک حس سنگینی داشتم . به محض رسیدن به ایران به بیمارستان رفتم . بعد از مرخصی پدرم مراسم چهلم مادر همسرم بود ( جایش خیلی خالی بود ) . بعد مجادله با یکی از خویشان نزدیک و کارهای متفرقه ی منزلمان .... خلاصه کلی کار .
تنها چیزی که میشه گفت من رو از پا ننداخته داشتن امید به زندگی بوده . تمام مسایل زندگی همچون امواج دریا همیشه در حال تلاطم است . زندگی پر از پستی و بلندی است ولی تجربه های ناشی از آن بسیار سود مند است . اگر قرار است به مقصد برسیم باید از میان تمام مسایل زندگی با انرژی عبور کنیم . برای آنکه خوب زندگی کنی باید خودت را بالای زندگی نگاه داری . پس بیاموز که همیشه بالا بروی و بیاموز که همیشه از بالا پایین را نگاه کنی . ( نیچه ) این هم یه قسمت از زندگیست . خدایا شکرت
+ نوشته شده در پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 22:14 توسط نوشین |
میلاد مسعود اولین مهر سپهر سروری امیر مومنان علی (ع) بر تمامی دوستداران و پیروانش مبارک . زاد روز خجسته اش بهترین بهانه ای برای یاد آوری و قدردانی از زحمات و فداکاریهای پدران دنیاست .
پدر عزیزم روزت مبارک
پدر اسمت همیشه روی لبهاست پدر اسمت همیشه توی دلهاست
پدر دفتر شعرت روی تاقچه
تنها آرامش من توی شبهاست
پدر یادم نمیره مهربونیت
پدر یادم نمیره همزبونیت
بابا حسینم روزت مبارک (سیمین)
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 23:9 توسط نوشین |