مامان و بابا !من از این مدرسه نمی خوام برم مدرسه ی دیگه . چون به اینجا عادت کردم . به معلممون . به دوستام و... . چرا عزیزم!مدرسه ی دیگه هم دوست پیدا می کنی . مامان ! چرا اینجا از ماست های پگاه تهران ندارن؟ من ماست پگاه می خوام . سیمین جون چه جوری برات پیدا کنم . دوغ سارا چی ؟ نه عزیزم اینجا ایران نیست . مامان ! من به مزه ی اونا عادت کردم . ماست های اینجا رو دوست ندارم . وقتی برا اولین بار به سیمین ماست دادم و خورد سریع کنار گذاشت و گفت خیلی شیرینه . مزه ی خوبی نمی ده . اول نگران شدم که با خوردن هر چیزی اینو می گه که من به ماست پگاه عادت کردم . من دوغ سارا رو دوست دارم . من به این مدرسه عادت کردم و... . به فکر افتادم که یه جوری این عادات رو از سرش بندازم . از اون جایی که اینجا ماشا ا... تنوع غذایی زیاده . ده جور ماست و شیر و کره و پنیر و ... دارن . انتخاب سخته . تقریبا باید هر دفعه یکی رو بگیری و امتحان کنی . کلا ما هممون ماست دوست داریم . یک روز بالاخره یه نوع ماست گرفتیم که بد نبود . کمی خیار خورد کردم با نعنا خشک و نمک و سبزی . ماستش چون سفت بود کمی هم آب ریختم . وقتی سیمین از مدرسه اومد گفتم این مثل ماست پگاه است . درسته که با خوردن قاشق اول فهمیدم که باب مزاجش نیست ولی کم کم تونست به همون نوع ماست عادت کنه و الان به ما مجال نمی ده و همرو می خوره ( نوش جونش). همه ی ما عادت کردیم که کلمه ( عادت) رو هر از گاهی به کار بگیریم . مثلا من عادت ندارم اینجوری رانندگی کنم ... من عادت ندارم شب زود بخوابم و ..... به نظر من عادت به نوعی یک وابستگیه . از خودشون ماهیتی ندارن بلکه ما هستیم که به اونا ماهیت می دیم . برای تغییر عادات باید روی عقاید و افکارمون دوباره سنجی کنیم . عادات روزمرمون رو بنویسیم . باید بدانیم در پس این عادات شر است یا منفعت ؟ اگر منفعت هست اون رو دنبال کنیم . مثل ورزش کردن یا ارتباط با یه خانواده ی خوب . البته درسته که کم کم من هم بعضی عادات رو کنار گذاشتم ولی هنوز یک عادتم رو نتونستم کنار بذارم اون هم وابستگی به پدر و خواهرام . عوض کردن این هم کار یه سال دوسال نیست . خدایا کمکم کن . برتراند راسل : اطاعت از عادات ماندن در گذشته و اجتناب از حال است .
+ نوشته شده در پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 18:37 توسط نوشین |
![]()
وقتی داشتم وب لاگ یکی از دوستان رو که در مورد (عشق) بود می خوندم به یاد یک زوج جوانی افتادم که قبل از ازدواجشون به خاطر مسئله ای که برا دختر پیش اومد چند سالی ازدواجشون به تاخیر افتاد . یکی از دوستانم تعریف می کرد درمورد دختر و پسری که واقعا عاشق هم بودند و قرار بود که با هم ازدواج کنند . دختر قبل از ازدواج تصمیم می گیره که فک صورتش رو به خاطر زیبایی جراحی کنه . هر چه پسر مانع اینکار می شه و می گه من همینطوری دوستت دارم دختر تصمیمش عوض نمی شه . بالاخره روز جراحی می رسه و دختر با هزار امید به اتاق عمل می ره و جراحی می شه . بعد از مدتی که باندهای صورتش رو باز می کنه متوجه دردی غیر عادی تو صورتش می شه . با پی گیریهایی که انجام می دن معلوم می شه در حین جراحی در اتاق عمل عفونت وارد بدنش شده .به مرور زمان سمت راست صورت از بین می ره . دیگه کاریش نمی شد کنن .دختر به خاطر وضع بد صورتش از خونه بیرون نمی یومد چون همه به حالت ترس بهش نگاه می کردن . هر چه به عشقش می گه دست از سرش برداره پسر هیچ اهمیتی نمیداد و می گفت من همینطوری هم می خوامت . پسر دنبال ماجرا رو می گیره و با چند دکتر صحبت می کنه که می شه کاری کرذ یا نه ؟ بالاخره موفق می شه . دکتر با دیدن صورت دختر بازگو می کنه که سعی می کنم ولی ۱۰۰٪ قول نمی دم . چندی بعد عمل جراحی دوم روی صورت انجام می شه . صورت دختر تا حد زیادی حالت طبیعی خودش رو پیدا می کنه . اکثر اعضای صورتش پیوند شده بود . بعد از مدتی با هم ازدواج می کنن .
خیلی ها عقیده دارن پسر کار احمقانه ای کرده که ۵ سال خودش رو درگیر این ماجرا کرده .می تونسته فراموش کنه و زندگی جدیدی رو از سر بگیره .
شاید هم عذاب وجدان داشته که دختر به خاطرش به این روز افتاده . یا یه نکته ی مثبت در دختر پیدا کرده بود که براش مهم بود .
حالا نمی دونم به نظر شما زندگیشون تا چه حد دوام داره ؟ یا کلا زندگیهایی که با عشق شروع می شه آیا دوام پیدا می کنه یا بعد از مدتی آتش عشق خاموش می شه و زندگی تکراری می شه و در نهایت جدایی ؟
شما چی فکر می کنید؟
+ نوشته شده در دوشنبه 23 مهر1386ساعت 17:55 توسط نوشین |
«اين ماه مبارك، در ميان ما به شايستگي زيست و به نيكي همنشين ما گرديد و گران مايه ترين سودهاي جهان را به ما بخشيد و چون مدتش به سر آمده و شمار روزهايش پايان گرفت، از ما جدا شد. [خدايا] پوزش ما را بپذير كه در اين ماه در در اداي حق تو كوتاهي كرديم و عمر ما را به ماه رمضان آينده برسان ... خدايا، اكنون كه اين ماه به پايان رسيد و جامه ي زمان را به دور افكند، تو نيز جامه ي گناهان ما را درآور و به دو ر بيفكن و با رفتن اين ماه، بديهاي ما رانيز ببر و ما را به سبب آن از نيكبختترين روزه داران و پرنصيبترين و بهرمندترين آنان قرار ده. خدايا اگر كسي از روزه داران، چنان كه بايد، حق اين ماه و حرمتش را پاس داشته و به احكام آن عمل كرده و از گناهان دوري ورزيده است يا به وسيلهاي به تو تقرب جسته كه خشنودي و رحمتت را براي او در پي داشته است، همانند آنچه به او ميبخشي از خوان بينيازي ات به ما نيز ببخش و چندين برابر آن را از فضل خود به ما ارزاني كن كه فضل تو كاستي نميگيرد و گنجينه هاي تو نقصان نميپذيرد ... خدايا، ما در اين روز فطر كه آن را براي مومنان روز عيد و شادي و براي دينداران هنگامه ي اجتماع و همكاري قرار دادي، از هر گناهي كه مرتكب شدهايم، از هر زشتي كه پيش از اين كردهايم و از هر انديشه ي بد كه در دل خود نهان داشتيم، دست برميداريم و به سوي تو ميآييم؛ همچون كسي كه ديگر خيال بازگشت به گناه را ندارد و ديگر مرتكب هيچ گناهي نخواهد شد؛ خالصانه و بدون ذره اي شك و ترديد. پس بر بازگشت ما آغوش گوشاي و از ما خشنود باش و ما را بر ترك گناه استوار بدار! » (1)
پاورقي: 1. صحيفهي سجاديه، نيايش چهل و پنجم، نيايش در بدرود ماه مبارك رمضان اميد كه خداوند، عمر ما و دوستان مان را در اطاعت و بندگي خويش طولاني ساخته و ما را باز هم در رمضاني ديگر بر سفره ي عفو و بنده نوازي خويش بنشاند و از مهرباني هاي ويژه اش بهرمند كند.آمين يا رب العالمين عید فطر بر همه مبارک
+ نوشته شده در جمعه 20 مهر1386ساعت 18:19 توسط نوشین |
اضطراب
اضطراب یک حالتی است در مورد یک چیز موهوم که دستگاه عصبی ما رو تحت تاثیر قرار می ده . ناشی از ساخته و پرداخته ی ذهن ماست . عوارض اضطراب همانطورکه می دونید : افسردگی - فشار خون - تپش قلب - عجز و ناامیدی - حمله های قلبی - سردردهای میگرنی و ... می باشد. نمی دونم چرا با اینکه اضطراب این همه مشکلات رو با خودش به دنبال داره ولی باز هم سر هر موضوعی چه مهم چه غیر مهم باز اضطراب داریم . به خاطر دادن کنکور تا موقعی که جواب رو بگیریم . موقع امتحانات آخر ترم - موقع جا به جایی - موقع داشتن مهمون و خلاصه خیلی از موارد مشابه . در مورد امتحانات سیمین خیلی مضطرب می شم حتی بیشتر از خودش . یکی از مواردی که برا خود من اتفاق افتاد و من رو دچار اضطراب کرد همین یک ماه اخیر باید یک کتاب حدودا ۴۰۰ صفحه ای رو به روش تستی امتحان می دادم . هر صفحه از کتاب رو که می خوندم به اضطرابم افزوده می شد . تمام سوالات به زبان انگلیسی و تخصصی بود . اگه پاس نکنم سه هفته ی دیگه دوباره باید اضطرابم رو به خودم حمل کنم . وقتی می خواستم امتحان رو شروع کنم دستهام می لرزید . با دیدن هر سوال و اینکه اونها رو بلد بودم از اضطرابم کم شد نه کامل . وقتی مروری بر این یک ماه می کنم که چه قدر مضطرب بودم و کلی از کارهام رو انجام ندادم ناراحتم ولی نمی دونم چرا اضطراب گوشه ای از زندگیمون رو گرفته . راههای رو پیدا کردم برا کم کردن اضطراب که بی تاثیر هم نبوده : در مواقعی که اضطرابم شروع می شه خودم رو با یک کار مورد علاقم سرگرم می کنم . حتی یک روز قبل از امتحانم خواهر و بچه های خواهرم رو دعوت کردم که خونمون بیان و از هوای امتحان و کتاب بیرون بیام و سرم گرم باشه .افکار منفی رو از ذهنم دور می کنم . در مواقع بیکاری یک دور یا بیشتر تسبیح صلوات می فرستم . مجسم می کنم که کارم یا امتحانم رو به نحو خوب انجام دادم . شما برا کم کردن میزان اضطرابتون چه راهی رو در نظر می گیرید؟![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 16 مهر1386ساعت 13:44 توسط نوشین |
نمی دونم اگه شما این مطلب رو بخونید چه حسی پیدا می کنید . برا یه بار خوندن ارزش داره . This poem was nominated poem of 2005 وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، به امید روزی که این تبعیض نژادی ریشه کن شه .
اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده
توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره
Written by an African kid, amazing thought
When I born, I Black, When I grow up, I Black
When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black
When I sick, I Black, And when I die, I still black
And you White fellow
When you born, you pink, When you grow up, you White
When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue
When you scared, you yellow, When you sick, you Green
And when you die, you Gray
And you call me colored
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...
و تو، آدم سفيد،
وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاکستري اي...
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 19:22 توسط نوشین |