پارسال همچین روزی به قولی کاسه کوزرو جمع کردم و اومدم . اون موقع همش با خودم می گفتم که وای تا سال دیگه من این جا چی کار کنم ؟ نمی تونم هیچ کاری کنم . نکنه تنهایی به من فشار بیاره . سیمین می تونه با مدرسه و درس کنار بیاد ؟ خودم می تونم با ابن هوا و ... کنار بیام و هزاران فکر و خیال دیگه ... . خلاصه یک سال گذشت به یه چشم به هم زدن و با کلی پیشرفت مخصوصا سیمین ٬ خدا رو شکر. خدایا ! کمک کن که بتونم ار عهده ی کلی کارهای دیگه بر بیام .
![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 16:33 توسط نوشین |
تقریبا به هشت سالی می شد که یکی از دوستای صمیمیم رو که از ترم اول دانشگاه با هم آشنا شده بودیم ندیده بودم دیزنی لند هم که دیگه معرکه . موقع برگشت بعد از خداحافظی از مریم و خانوادش رفتیم ایستگاه ترن . خلاصه بعد از گذشت از پاسپورت کنترل و پیاده روی رسیدیم به ترن . داشتیم ساک هامون رو جابه جا می کردیم متوجه شدم کیف لپ تاپ تو دستم نیست با کلی مدارک و کلید خونه و ماشین . ده دقیقه هم بیشتر به حرکت نمونده بود که یهو داد زدم وای کیفم 
. آخرین باری که دیدمش سیمین دو سالش بود . بعد از ازدواجش اومد بلژیک و فقط تلفنی با هم صحبت می کردیم یا احوالش رو از مامانش می پرسیدم . تا این که ما اومدیم اینجا . با تلفن با هم صحبت می کردیم . برا اونا راحت بود که پیش ما بیان و قرار شد که خونمون بیان . ولی به خاطر دلایلی نتونستن که بیان . با اصرار فراوانی که داشتن ما رو دعوت کردن که بریم بلژیک
. درست موقع تعطیلی سیمین بود . ما هم برنامه گذاشتیم که یه هفته ای بریم . چون واقعا دلمون برا هم تنگ شده بود . ما هم کاسه کوزه رو جمع کردیم و رفتیم
. دخترش که چهار سالش بود رو ندیده بودم ولی اون قدر صمیمی برخورد کرد مخصوصا با سیمین که انگار همدیگر رو قبلا دیده بودیم . خیلی خوش گذشت و کلی با هم گپ زدیم و از خاطرات گذشتمون صحبت کردیم
. فرداش هم رفتیم شهر بروکسل رو گشتیم . بعد رفتیم پاریس . با دیدن شهر خیلی از خیابون های تهران برام تداعی شد . جالب بود که رانندگی ها و علایم رانندگی و حتی پلیس هاشون با کمی تفاوت ظاهری شبیه تهران بود .
! حسین سریع پیاده شد و رفت . نمی دونستم کجا جا گذاشته بودم
. ترن که داشت حرکت می کرد حسین اومد و کیف رو پیدا کرده بود . خلاصه با پبدا شدن کیف کلی خوش حال تر شدم
. فکر می کردم که اگه کیف پبدا نمی شد چی می شد ...؟؟؟ ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 13:23 توسط نوشین |
روباهی به زاغی گفت: چه سری، چه دمی ٬عجب پائی! زاغ عصبانی شد و گفت: بی تربیت! خجالت بکش! اون موقع من کلاس اول بودم. الان شوهر دارم . انواع بوق در ایران
نوع بوق معنی کاربرد
۱بوق کوچولو سلام علیک احوال پرسی با راننده ی آشنا
۲بوق به ... خیلی مخلصیم احوال پرسی با راننده ی آشنا
۳بوق کجایی بی وفا احوال پرسی با راننده ی آشنا
۵۶۹ بوق کجا ؟؟؟ مخصوص مسافر کشی
بوق بدون وقفه به مدت نیم ساعت بدو بیا دیر شد صدا زدن خانم جهت رفتن به مهمانی
بوق بدون وقفه معمولی جلوی مراکز درمانی هنگام مشاهده با آهنگ دید دید ... دیدید دید ماشین عروس حتی خالی
نصب بوق قطار روی پیکان ندارد نشانه ی ذوق سرشار راننده
نصب بوق کامیون روی نشانه ی بزرگواری موتور سوار موتور سیکلت ندارد
نصب آزیر به جای بوق قوقولی قوقو ... برا رانندگانی که عشق پلیس بازی
دارند
تیس تیس ندارد کلاس بالای راننده

+ نوشته شده در یکشنبه 14 بهمن1386ساعت 20:45 توسط نوشین |
تقریبا چند هفته ای می شه که کامپیوترم رو عوض کردم و چون لیبل فارسی نداره مجبور شدم چند برابر وقتم رو صرف تایپ کردن بذارم . هی تایپ می کنم هی پاک می کنم . سیمین : من امروز گیتار تمرین نمی کنم ... آخه یه وقتهایی اشتباه می کنم . بابا : پس بده من بزنم ... سیمین : نه ! خودم می زنم . می خوام من از شما بهتر بشم و شروع به تمرین می کنه و موفق می شه . الان کلی پیشرفت کرده .... وای امان از کمی وقت ...
حتی چندین بار کلی مطلب تایپ کردم و همش پرید . جوری که سیمین صداش در اومد که مامان این همه داری تایپ می کنی ولی چرا کم تایپ می شه ؟ با اون کامپیوتر کلی تایپ می کردی ؟ نمی شه کنار بذارم و منتظر لیبل بشم . اون فدر تمرین می کنم که یه زمانی چشم بسته بتونم تایپ کنم .




+ نوشته شده در جمعه 5 بهمن1386ساعت 17:29 توسط نوشین |
یکی از موضوعاتی که مدتیه فکرم رو مشغول کرده و هر روز بهش فکر می کنم و هنوز به نتیجه هم نرسیدم : معمولا صبح ها بابای سیمین ٬ با سیمین همراهه و بعداز ظهر من سیمین رو از مدرسه میارم . تا به حال خیلی کم اتفاق افتاده که دو تایی با هم برویم دنبال سیمین . ولی موضوع جالب این جاست که انگلیسی ها همه ی خانواده با هم دست به هم می دن و میان دنبال بچشون . چندین خانواده هستن که نوزاد چند روزه دارن و پدر و مادر و اون نوزاد چند روزه با هم میان . گاهی یک ساعت زودتر میان و کلی طول می کشه که کالسکه رو آماده کنن . گاهی اون قدر نوزادشون گریه می کنه که مدرسه رو رو سرش می ذاره . پدر و مادرشون هم عین خیالشون نیست که یه اهمیتی بدن ببینن چرا گریه می کنه . تو هوای سرد بدون کلاه . نمی دونم چرا یکیشون نمی مونه خونه بچه رو نگه داره . تازه گاهی هم مهمونشون رو هم میارن . همگی با هم . حالا علت چیه نمی دونم ؟
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 17:8 توسط نوشین |