تعطیلی هفته ی گذشته وقتی هممون خونه بودیم تصمیم گرفتیم که یه استیک جانانه نوش جون کنیم . همه موافقت کردن . روز قبلش رفتیم مغازه ترکیه ای و کلی گوشت خریدیم . وقتی در حال درست کردن بودیم ٬ سیمین ما اومد تو آشپزخونه و کلی تو کارها کمک کرد .گوشت هارو با چاقو می زد تا کمی نرم شه یک ضرب المثل انگلیسی ( به خواسته ی یک دوست عزیز ) I felt it in my bones به دلم برات شده بود.
. از همه مهم تر این که همیشه وسط کار به قول معروف می برید و می رفت دنبال کاراش ولی این بار نمی دونم چی براش جذاب بود که تا آخر کار همراه بود
. این قدر تمیز کار می کرد که خودم باورم نشد . آخر کار هم پیشنهاد داد که سالاد هم درست کنه . مواد سالاد رو فراهم کرد با دستای خودش گوجه ها و خیار و کاهو و ... تیکه می کرد و می ریخت تو ظرف . اون قدر دقیق اندازه های نمک و سس و آبلیمو رو ریخته بود که قبل از خوردن با خودم گفتم الان چه سالاد شوری خواهد شد ؟ وقتی کارش تموم شد از من نعنا خشک هم خواست و پاشید رو سالاد و کلی تزیین کرد
. بدون اغراق باید بگم شایدخوش مزه ترین سالاد سس داری بود که خوردم . چون سالاد سس دار دوست ندارم . واقعا تمام مواد به اندازه بود . کلی تشویقش کردیم و کلی حال کرد که یه روز تو غذا پختن به ما کمک کرد
. از اون روز هر وقت می بینه که من سالاد درست می کنم سریع از من می گیره و خودش درست می کنه . این هم از شیرین کاری سیمین .![]()
+ نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 11:37 توسط نوشین |
وای خدایا! چه بارونی داره میاد الان که مشغول نوشتنم تو این سفری که داشتم از اینترنت دور بودم و کلی پشتم باد خورده ولی امروز عزمم رو جزم کردم که مطلبی بنویسم از سفرم . اول از همه از همسرم تشکر می کنم که مقدمات این سفر رو برامون فراهم کرد . درست موقعی به ایران رفتیم که همه جا تعطیل بود و مثل همه سال ها تو عید تهران خلوت . به هر حال همین که تونستم چند روزی با خانوادم باشم از هر چیزی برام با ارزش تر بود من هم تو اون مدت کم ٬کم سوتی ندادم . این جا تو خونه همیشه فارسی صحبت می کنیم نمی دونم چرا اون جا همش کلمات انگلیسی بکار می بردم . اگه یکی آشنا نبود چه فکرایی می کرد . همیشه از مغازه خرید می کردم . این بار رفتم سپه و کلی خرید داشتم . برام خودم کلی قابلمه و ... زدم زیر بغلم و داشتم می رفتم حساب کنم که متصدی بخش اومد و گفت : خانم چی کار داری می کنی ؟ این ها رو نباید برداری . باید به من بگی و برات از انبار بیارم
![]()
![]()
. کلی برام خاطرات شیرینی به جا گذاشت .
سیمین هم کلی حال کرد و خوش گذروند . وقتی با پارسال مقایسه می کنم می بینم که کلی بزرگ تر شده . بدون این که من چیزی رو بهش تاکید کنم خودش همه چیز رو متوجه می شد . حتی اون قدر بزرگ شده که متوجه می شه کی بهش از ته دل محبت می کنه و از اون جایی که دخترها تو دارن حرفی هم به من نمی گه . دیروز خواهرم که اینجا هست با من تماس گرفت که سیمین ایمیل خاله ... از من می خواد .گفت دلم براش تنگ شده می خوام براش ایمیل بزنم . واقعا شوکه شدم .
... و کلی سوتی های دیگه ....![]()
+ نوشته شده در جمعه 23 فروردین1387ساعت 11:48 توسط نوشین |
سلام به همه ی دوستای عزیزم
من برگشتم . حالا سر فرصت آپ می کنم . ![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 14:24 توسط نوشین |