اصلا نمی دونم چی شد ؟ اوایل که اومدیم انگلیس تو مدرسه ی سیمین یه پسر ایرانی بود که با مامانش آشنا شدم و به مرور به هم نزدیک شدیم . اون ها میومدن خونمون و گاهی ما می رفتیم خونشون . برای سال نو یه مراسمی گرفته بودن که از ما هم خواست تو جشن عید نوروزشون شرکت کنیم . ما هم قبول کردیم . خیلی خوش گذشت و خیلی ایرانی دیدیم و با هاشون آشنا شدیم . از جمله یه خانمی بود که خیلی هم شوخ بود و اهل خنده که از سه سالگی این جا بود و همین جا هم با یه آقای ایرانی ازدواج کرده بود .زیاد نمی دیدمش و گاهی حالش رو از دوستم می پرسیدم . وقتی مادر همسرم مرحوم شدند من یه مراسمی این جا برا یاد بودشون گرفتم که همین خانم بدون این که من بدونم با دوستم اومدن خونمون و خیلی خوش حالم کرد. سال بعد دوستم وقتی از ایران برگشت تو حرف هام حال اون خانم رو پرسیدم که چه طوره . خبری ازش داری و... ؟ با یه حالتی گفت : مدتیه هر چی زنگ می زنم جوابم رو نمی ده . پیغام هم می زارم بهم زنگ نمی زنه . با این که تو اسباب کشی خونشون کلی زحمت کشیدم . من هم دیگه بی خیالش شدم . دوشت داشتم ازش به خاطر این که زحمت کشیده بود و اومده بود خونمون تشکر کنم که نشد . مدت ها بود که این خانم از یادم رفته بود . یه روز وقتی با سیمین رفته بودم فروشگاه برای خرید ٬ به طور ناگهانی ترولی هامون به هم خورد . وقتی سرم رو بلند کردم دیدم همون خانمه هست . من هم یه لبخند زدم و با صدای بلند گفتم : ســـــــــــــــــــــــــلام ! با یه حالتی به چشم هام نگاه کرد و با لحن تندی گفت : ببخشید ٬من دیگه شما رو نمی شناسم ... من هم که متعجب شده بودم چند ثانیه ای سکوت کردم . سیمین گفت : مامان اون خانمه چی گفت ؟ گفتم اشتباه گرفته بودمش . فکر کردم دوستمه و تو دلم گفتم نمی شناسی که نشناس .... نمی دونم آیا واقعا با خودش مشکل داره یا از ایرونی ها بریده و یا ...؟ من که دشمنی باهاش نداشتم و ندارم . نمی دونم علت چی بود ؟ ولی اگه باز هم ببینمش از کنارش رد می شم و مثل همیشه لبخند می زنم
... . من که از ایرونی ها نبریدم و نمی تونم مثل اون باشم ...![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 17:56 توسط نوشین |
این هم یه آهنگ افغانی که از نظر من عالی بود . به نظر شما چی ؟ ولادت حضرت علی (ع ) و روز پدر رو به تمامی
پدران دنیا و مسلمانان جهان تبریک می گم . حسین جان روزت مبارک این هم یه اس ام اس مي دوني فرق روز
پدر با روز مادر چيه؟ ![]()
![]()
![]()
روز مادر طلا فروشي ها شلوغه، روز پدر جوراب فروشي ها!
ولي شباهتشون اينه كه پول هردو از جيب بابا مي ره![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 22:29 توسط نوشین |
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم . از اون جاست که می گن : کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم می رسه ....
![]()
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.![]()
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.![]()
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود. ![]()
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است».

![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 21:23 توسط نوشین |
خدایا ! تیر ماه (جولای ) چه ماه خوبیه برام چون کلی تولد تو این ماه داریم . اول این که یکشنبه شب تولد یکی یکدونمون سیمین عزیزه . ده ساله که زندگیمون رو زیباتر کرده . هر سال که بزرگ تر می شه با خودش کلی برکت میاره . هر سال به نوعی براش تولد می گرفتیم . تو ایران که بودیم چند سال تولدش رو تو ماکس برگر در پاسداران گرفتیم دیگه تولد یک سالگی وب لاگمه سوم این که تولد دوقلوهای خواهرامه . دوقلوهای یک خواهرم که این جا هستن یک سال از سیمین بزرگ ترن و دوقلوهای اون یکی خواهرم هفت سال از سیمین کوچیک ترن . چهارم تولد پسر برادر همسرمه که تو آمریکا زندگی می کنه . از همین جا به همشون تبریک می گم . ان شاا... در کنار خانواده ی عزیزشون سال های سال زندگی همراه با سلامتی ٬ موفقیت و شادکامی رو پشت سر بگذرونند . خلاصه کلی تولد . کلی کیک و کلی کادو و کلی ... . سیمین با دختر خاله و پسرخاله های دو قلوش 
. چند سال رو هم تو خونه به اتفاق کلی فامیل . پارسال هم که این جا بودیم سیمین رو بردیم آلتون تاور . واقعا نه تنها به سیمین کلی به ما هم خوش گذشت . می مونه امسال . امسال رو به خودش واگذار کردیم که چی کار کنیم . خودش پینشنهاد داد که تو پارک باشه . یه پارک بزرگی نزدیک خونه ی قبلیمونه ( Stanborough Park ) که بچه ها می تونن کلی انرژیشون رو خالی کنن .
ان شاا... که خوش می گذره . 

. تو این یک سال تونستم کلی دوست خوب پیدا کنم و از مطالب زیباشون بهره مند شم . ![]()

![]()

![]()


![]()
![]()

+ نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 18:51 توسط نوشین |
قبل از هر چیز از دوستای مهربونم ممنونم بابت تبریک این روز عزیز . سیمین من هم با یه دسته گل خوشگل و یه گلدون زیبا روز مامانش رو تبریک گفت . ![]()
امروز فرصتی شد که چند کلمه ای بنویسم .
یه چایی مشتی برا خودم ریختم . همسر جان زحمت دنبال رفتن سیمین رو کشیدند و منم موندم خونه . چون مدرسه ی سیمین از این جا تقریبا ۹ مایل می شه . از اون جایی که من وسواس دارم که دیر نرسم یه نیم ساعت یا ۴۵ دقیقه ای زودتر راه می افتم .
اما از این دو هفته بگم که به قولی وقت سر خاروندن نداشتیم . یه اسباب کشی که تو این ۱۱ سال زندگی مشترک تجربه نکرده بودم . به ظاهر هیچ اسبابی نداشتیم ولی در عمل کلی اسباب منزل
. حتی وقتی می خواستیم بیایم این جا ( از یه کشور به یه کشور دیگه رفتن ) زیاد خسته نشدیم .
تو ایران وقتی سیمین دو ماهه بود اسباب کشی داشتیم و این قدر بهمون فشار نیومد . تازه ایران یخچال فزیزر و لباسشویی و گاز و ظرفشویی هم باید جابه جا کنیم ولی اینجا این چند قلم تو همه ی خونه ها هست و نیازی به جابه جایی نداره . دیگه این که خونه ها رو تمییز شده تحویل می دن و نیازی به تمییز کردن اساسی ندارن . خلاصه الان بعد از گذشت تقریبا دو هفته ای هنوز دور خودم می چرخم
. فرق اساسی دیگه که با خونه های قبلی داره اینه که گازش برقیه . خدارو شکر به دستم اومده و حتی راحت تر از گاز گازیست . قبلا شنیده بودم که این قبیل گازها غذا رو می سوزونه ولی هنوز که چیزی رو نسوزوندم . ![]()
یه حسن دیگه این که به مرکز خرید نزدیک هستیم و نیازی به بردن ماشین نیست . این جا هم پارک کردن ماشین سه معضل بزرگه . پباده ۵ دقیقه راهه .

اول سیمین زیاد خوشش نیومد و می گفت اون محل بهتره ولی الان تا میاد می ره اتاقش و هر روز اون جا رو مرتب می کنه
. به من هم می گه مامان : این جارو بیشتر از اون خونه دوست دارم . اتاقم خیلی از اون جا بزرگ تره . آخی راحت شدم . هفته ی دیگه هم تو مدرسه تئاتر داره و حسابی داره تمرین می کنه . دیروز با هم رفتیم و کلاه تئاترش رو خریدیم . نقشش cow girl هست و کلی خوش حاله .

از همسر مهربانم ممنونم بابت کمک های زیادی که بهم کردن
. هم چنین از پدرم و خواهرم .
و هم از سیمین عزیزم که این مدت خود کفا شده بود و خودش می رفت آشپزخونه و هر چی می خواست خودش بر می داشت و می خورد . اصلا غر نزد و کلی هم کمکمون کرد
.
خوب دیگه پاشم برم که یه وقت غذام نسوزه .

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 14:4 توسط نوشین |