تبليغاتX
امواج زندگی

امواج زندگی

ما زنده از آنیم که آرام نداریم , موجیم که آسودگی ما عدم ماست

 

اصلا نمی دونم چی شد ؟

اوایل که اومدیم انگلیس تو مدرسه ی سیمین یه پسر ایرانی بود که با مامانش آشنا شدم و به مرور به هم نزدیک شدیم . اون ها میومدن خونمون و گاهی ما می رفتیم خونشون . برای سال نو یه مراسمی گرفته بودن که از ما هم خواست تو جشن عید نوروزشون شرکت کنیم . ما هم قبول کردیم . خیلی خوش گذشت و خیلی ایرانی دیدیم و با هاشون آشنا شدیم . از جمله یه خانمی بود که خیلی هم شوخ بود و اهل خنده که از سه سالگی این جا بود و همین جا هم با یه آقای ایرانی ازدواج کرده بود .زیاد نمی دیدمش و گاهی حالش رو از دوستم می پرسیدم . وقتی مادر همسرم مرحوم شدند من یه مراسمی این جا برا یاد بودشون گرفتم که همین خانم بدون این که من بدونم با دوستم اومدن خونمون و خیلی خوش حالم کرد.

سال بعد دوستم وقتی از ایران برگشت تو حرف هام حال اون خانم رو پرسیدم که چه طوره . خبری ازش داری و... ؟ با یه حالتی گفت : مدتیه هر چی زنگ می زنم جوابم رو نمی ده . پیغام هم می زارم بهم زنگ نمی زنه . با این که تو اسباب کشی خونشون کلی زحمت کشیدم . 

من هم دیگه بی خیالش شدم . دوشت داشتم ازش به خاطر این که زحمت کشیده بود و اومده بود خونمون تشکر کنم که نشد .

مدت ها بود که این خانم از یادم رفته بود . یه روز وقتی با سیمین رفته بودم فروشگاه برای خرید ٬ به طور ناگهانی ترولی هامون به هم خورد . وقتی سرم رو بلند کردم دیدم همون خانمه هست . من هم یه لبخند زدم و با صدای بلند گفتم : ســـــــــــــــــــــــــلام ! با یه حالتی به چشم هام نگاه کرد و با لحن تندی گفت : ببخشید ٬من دیگه شما رو نمی شناسم  ...

من هم که متعجب شده بودم چند ثانیه ای سکوت کردم . سیمین گفت : مامان اون خانمه چی گفت ؟ گفتم اشتباه گرفته بودمش . فکر کردم دوستمه و تو دلم گفتم نمی شناسی که نشناس ....

نمی دونم آیا واقعا با خودش مشکل داره یا از ایرونی ها بریده و یا ...؟ من که دشمنی باهاش نداشتم و ندارم . نمی دونم علت چی بود ؟ ولی اگه باز هم ببینمش از کنارش رد می شم و مثل همیشه لبخند می زنم ... . من که از ایرونی ها نبریدم و نمی تونم مثل اون باشم ...

+ نوشته شده در دوشنبه 31 تیر1387ساعت 17:56 توسط نوشین |


این هم یه آهنگ افغانی که از نظر من عالی بود . به نظر شما چی ؟

ولادت حضرت علی (ع ) و روز پدر رو به تمامی پدران دنیا و مسلمانان جهان

 تبریک می گم .

حسین جان روزت مبارک

این هم یه اس ام اس

 مي دوني فرق روز پدر با روز مادر چيه؟
روز مادر طلا فروشي ها شلوغه، روز پدر جوراب فروشي ها!
ولي شباهتشون اينه كه پول هردو از جيب بابا مي ره

 

+ نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 22:29 توسط نوشین |


 

 

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم .


سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او رابراي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.


دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.


سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.


آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.


زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است».

از اون جاست که می گن : کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم می رسه ....

+ نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 21:23 توسط نوشین |


  

خدایا ! تیر ماه (جولای ) چه ماه خوبیه برام چون کلی تولد تو این ماه داریم . اول این که یکشنبه شب تولد یکی یکدونمون سیمین عزیزه . ده ساله که زندگیمون رو زیباتر کرده . هر سال که بزرگ تر می شه با خودش کلی برکت میاره . هر سال به نوعی براش تولد می گرفتیم . تو ایران که بودیم چند سال تولدش رو تو ماکس برگر در پاسداران گرفتیم . چند سال رو هم تو خونه به اتفاق کلی فامیل . پارسال هم که این جا بودیم سیمین رو بردیم آلتون تاور . واقعا نه تنها به سیمین کلی به ما هم خوش گذشت . می مونه امسال . امسال رو به خودش واگذار کردیم که چی کار کنیم . خودش پینشنهاد داد که تو پارک باشه . یه پارک بزرگی نزدیک خونه ی قبلیمونه ( Stanborough Park ) که بچه ها می تونن کلی انرژیشون رو خالی کنن . ان شاا... که خوش می گذره .

دیگه تولد یک سالگی وب لاگمه . تو این یک سال تونستم کلی دوست خوب پیدا کنم و از مطالب زیباشون بهره مند شم .

سوم  این که تولد دوقلوهای خواهرامه . دوقلوهای یک خواهرم که این جا هستن یک سال از سیمین بزرگ ترن و دوقلوهای اون یکی خواهرم هفت سال از سیمین کوچیک ترن .

چهارم تولد پسر برادر همسرمه که تو آمریکا زندگی می کنه .

از همین جا به همشون تبریک می گم . ان شاا...  در کنار خانواده ی عزیزشون سال های سال زندگی همراه با سلامتی ٬ موفقیت و شادکامی رو پشت سر بگذرونند .

خلاصه کلی تولد . کلی کیک و کلی کادو و کلی ... .

 

سیمین عزیزم

سیمین با دختر خاله و پسرخاله های دو قلوش

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 10 تیر1387ساعت 18:51 توسط نوشین |


قبل از هر چیز از دوستای مهربونم ممنونم بابت تبریک این روز عزیز . سیمین من هم با یه دسته گل خوشگل و یه گلدون زیبا روز مامانش رو تبریک گفت .

امروز فرصتی شد که چند کلمه ای بنویسم .  یه چایی مشتی برا خودم ریختم . همسر جان زحمت دنبال رفتن سیمین رو کشیدند و منم موندم خونه . چون مدرسه ی سیمین از این جا تقریبا ۹ مایل می شه . از اون جایی که من وسواس دارم که دیر نرسم یه نیم ساعت یا ۴۵ دقیقه ای زودتر راه می افتم .

اما از این دو هفته بگم که به قولی وقت سر خاروندن نداشتیم . یه اسباب کشی که تو این ۱۱ سال زندگی مشترک تجربه نکرده بودم . به ظاهر هیچ اسبابی نداشتیم ولی در عمل کلی اسباب منزل . حتی وقتی می خواستیم بیایم این جا ( از یه کشور به یه کشور دیگه رفتن ) زیاد خسته نشدیم .

تو ایران وقتی سیمین دو ماهه بود اسباب کشی داشتیم و این قدر بهمون فشار نیومد . تازه ایران یخچال فزیزر و لباسشویی و گاز و ظرفشویی هم باید جابه جا کنیم ولی اینجا این چند قلم تو همه ی خونه ها هست و نیازی به جابه جایی نداره . دیگه این که خونه ها رو تمییز شده تحویل می دن و نیازی به تمییز کردن اساسی ندارن . خلاصه الان بعد از گذشت تقریبا دو هفته ای هنوز دور خودم می چرخم . فرق اساسی دیگه که با خونه های قبلی داره اینه که گازش برقیه . خدارو شکر به دستم اومده و حتی راحت تر از گاز گازیست . قبلا شنیده بودم که این قبیل گازها غذا رو می سوزونه ولی هنوز که چیزی رو نسوزوندم .

یه حسن دیگه این که به مرکز خرید نزدیک هستیم و نیازی به بردن ماشین نیست . این جا هم پارک کردن ماشین سه معضل بزرگه . پباده ۵ دقیقه راهه .

اول سیمین زیاد خوشش نیومد و می گفت اون محل بهتره ولی الان تا میاد می ره اتاقش و هر روز اون جا رو مرتب می کنه . به من هم می گه مامان : این جارو بیشتر از اون خونه دوست دارم  . اتاقم خیلی از اون جا بزرگ تره . آخی راحت شدم . هفته ی دیگه هم تو مدرسه تئاتر داره و حسابی داره تمرین می کنه . دیروز با هم رفتیم و کلاه تئاترش رو خریدیم . نقشش cow girl هست و کلی خوش حاله .

از همسر مهربانم ممنونم بابت کمک های زیادی که بهم کردن . هم چنین از پدرم و خواهرم .Flower و هم از سیمین عزیزم که این مدت خود کفا شده بود و خودش می رفت آشپزخونه و هر چی می خواست خودش بر می داشت و می خورد . اصلا غر نزد و کلی هم کمکمون کرد .

خوب دیگه پاشم برم که یه وقت غذام نسوزه .

SmileyCentral.com

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 14:4 توسط نوشین |


امواج زندگی را با آغوش باز پذیرا باش حتی اگر گاهی تو را به قعر دریا ببرد ! آن ماهی که همیشه بر سطح آب می بینیم ... مرده است !!! .


HOME
E-Mail
:BAHAR20:


LinkDump

طـــراح قـــالــب
افزایش مهارت های خواندن و درک مطلب در زبان انگیسی
استخاره با قران
تغذیه برای همه
انسان امروز
آرشیو پیوندهای روزانه


Archives

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386


Links

A hard worker girl سیمین عزیزم - انگلیس
----
او همه راست , تو او را هستی ؟ نعیمه جون
در جستجوی معنای زندگی...
ملودی زندگی زیباست
بانو ایرانی _ مهناز جون
خانه ی کودک - پریسا جون
دونیال - نوشین جون
آشپزخانه _ نوشین جون
سمساری _ نوشین جون - آمریکا
ننسام - زندگی از نگاه یک baby!
هستی شیرینی زندگی مامان و بابا - نوشین جون
بهترینم _ سارا جون - کویت
صدای شب
گل مریم - نسیم جون
سفر یعنی زندگی - سوئد
پشت ديوار انتظار
رویای شیرین - ملودی و سودابه جون - انگلیس
یادداشت های شخصی که عاشق جهانگردیه _ سپیده جون
رهگذار عمر - دانمارک
رویای سبز - گلبرگ جون - ترکیه
دفترچه خاطراتم - نازگل جون
یک جای دنج برا نوشته هایم
یادداشت های خصوصی من !
انتظار _ صبا جون
پرنیان پوپلی و مامان کیمیا جون - آلمان
غم ها - محبت × (اميد + عشق) = زندگي _ ترانه جون
ملوسکم - مریم جون
انتظار شیرین _ معصومه کوچولو ( محدثه جون )
سیاره کوچک ما - ستاره جون - پرتغال
ایران سرزمین من
بزن به سيم آخر _ رها جون
یادداشت های من _ ندا جون - آلمان
خاطرات صبا صبوحي
ستاره جون
سفر نوشته _ مونا جون
آفتاب ایرانی
سریال های کره ای _ نوشین جون
قالب های فوق جدید وبلاگ



Amar_Site

تعداد بازديدها: