مردی با همسرش در خانه تماس گرفت و گفت : عزیزم ! از من خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم . ما به مدت یک هفته آن جا خواهیم بود . این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم . بنابر این لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن ... ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه بر خواهم داشت . راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بگذار . زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیر طبیعی است ٬ اما به خاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد . هفته ی بعد مرد به خانه آمد ٬ یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب و مرتب بود . همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته یا نه ؟ مرد گفت : بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا ٬ چند تا ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم رو برایم نگذاشتی ؟ چواب زن خیلی جالب بود .... زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه ی وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!؟! ... امان از دست شیطون ....
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 9:12 توسط نوشین |
هنگامی که سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنيد که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت مي کنند، فهميد برادرش سخت بيمار است و آنها پولی برای مداوای او در بساط ندارند، پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزينه جراحی پرخرج برادر را بپردازد، سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت: "فقط یک معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد." آیا شما هم به معجزه اعتقاد دارید ؟ 
سارا با ناراحتی به اتاق خوابش رفت و از زير تختخواب خود قلک کوچکش را درآورد ، آن را شکست، سکه ها را روی تخت ريخت و آنها را شمرد، تنها 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه ای رفت، جلوی پيشخوان انتظار کشيد تا داروساز به او توجه کند ولی داروساز سرش شلوغ تر از آن بود که متوجه بچه ای هشت ساله شود، دخترک پاهايش را به هم می زد و سرفه می کرد، ولی داروساز توجهی نمی کرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سکه ها را محکم روی شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد، رو به دخترک کرد و گفت: "چه می خواهی؟"
دخترک جواب داد: "برادرم خيلي مريض است، می خواهم برایش یک معجزه بخرم."
داروساز با تعجب پرسيد: "ببخشيد؟!!"
دختـرک توضيح داد: "برادر کوچک من، داخل سـرش چيزی رفته و پدرم می گويـد که فقط معجـزه می تواند او را نجات دهد، من هم می خواهم معجزه بخرم، قيمتش چقدر است؟"
داروساز گفت: "متاسفم دخترجان، ولی ما اينجا معجزه نمی فروشيم."
چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: "شما را به خدا، او خيلی مريض است، پدرم به اندازه کافی پول ندارد تا معجزه بخرد، اين هم تمام پول من است، من کجا می توانم معجزه بخرم؟"
مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبی داشت، از دخترک پرسيد: "چقدر پول داری؟"
دخترک پول ها را کف دستش ريخت و به مرد نشان داد ، مرد لبخنـدی زد و گفت: "آه چه جالب، فکـر می کنم اين پول برای خريد معجزه برای برادرت کافی باشد!"
بعد به آرامی دست او را گرفت و گفت: "من می خواهم برادر و والدينت را ببينم، فکر می کنم معجزه برادرت پيش من باشد."
چند روز بعد عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت، پس از جراحی پدر نزد دکتـر رفت و گفت: "از شما خیلی متشکـرم، نجات پسرم يک معجـزه واقعي بود، می خواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحی چقدر بايد پرداخت نمایم؟"
دکتر لبخندی زد و گفت: "فقط 5 دلار !"
ما به یاد نداریم که آن پدر چه نام داشت، اما همه ما آن پزشک مهربان را، که با بلند نظری و گذشت زندگی کودکی را نجات داد و شادی را به خانواده ای بازگرداند، می شناسیم، او «دکتر آرمسترانگ» جراح و فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود، او به بسیاری از بیماران بی بضاعت ثابت کرد که هنوز می توان به معجزه اعتقاد داشت، که هنوز می توان در عصر بی احساسی، با احساس زندگی کرد، که هنوز می توان امیدوار بود که پدر و مادری ذره ذره آب شدن جگر گوشه خود را تنها به دلیل بی پولی، به نظاره ننشینند، که هنوز می توان ...
اگر شمایی که این مطلب را می خوانید یک پزشک هستید، امروز به صورت بیماران خود با دقت بیشتری نگاه کنید، براستی برای سلامتی بیشتر آنها چه کرده ایم؟، و اگر از جمله افرادی هستید که در پاسخ می گویید که وظیفه دولتمردان و ... است، من یک نفر چه کاری می توانم انجام دهم و جوابهایی از این دست، تنها از خود بپرسید که اگر ابن سینا، زکریای رازی، دکتر لویی پاستور، دکتر آلبرت شوایتزر و صدها بزرگوار دیگر تاریخ پزشکی چنین می اندیشیدند، اکنون بشریت در چه حال و روزی قرار داشت؟، زندگی نامه آنها را بخوانید، بسیاری از آنها با دستانی خالی اما عشقی استوار آغاز کردند، تا ما امروز باور داشته باشیم که، بله، می توان با کوله باری نه چندان پر براه افتاد و به لطف خدا دل بست.![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 11:29 توسط نوشین |
مدتی بود که وقتی با خواهرم صحبت می کردیم به یاد خاطرات گذشتمون میافتادیم و ساعت ها با هم صحبت می کردیم . به یاد روزهایی که تو خونه ی بابایی بودیم و همه دور هم . به یاد مسافرت هایی که می رفتیم و چه قدر می خندیدیم . ...... به یاد شب ازدواجمون که همه داشتن به خونه هاشون می رفتن . من ناراحت که از خونوادم دارم جدا می شم و اضطراب برا آغاز یه زندگی جدید که هیچ تجریه ای از قبل نداشتم . به یاد آخرین مسافرتی که با مامانم خدابیامرز و مامان همسرم خدابیامرز رفتیم مشهد مقدس و چه روزهایی رو داشتیم . اون موقع سیمین دو ساله بود . صبح ها مامان ها قبل از این که ما بیدار شیم پیاده می رفتن زیارت و ساعت ها با خیال راحت زیارت می کردن و بر می گشتن . مامان مرحومه ام تا آخرین روزهای زندگیش همش از اون مسافرتش می گفت و همش دعامون می کرد . یه روز تعطیل قرار گذاشتیم بریم کنار دریا که به علت بارون کنسل کردیم و رفتیم خرید ولی به قول سیمین گیو آپ نکردیم و راه افتادیم به سمت دریا . هوا هم بد نیود . خدارو شکر بارونی نبود . خلاصه خیلی خوش گذشت . برگشتنی هم رفتیم رستوران ایرانی . همون جا همسرم گفت : می دونی امروز چه روزیه ؟ هر چی فکر کردم به ذهنم نرسید که چه خبره . گفت : دوازدهمین سالگرد ازدواجمون مبارک . نمی دونم چرا تو یاد من نبود . چون امکان نداشت که فراموش کرده باشم . بی دلیل نبود که روزهای قیلش به یاد گذشته ها بودم . شب هم با بوس سیمین و تبریک دخترم خوابیدیم . این چند روز خیلی شاد بودم به دلایل بالا و این که خبر پاس کردن یه کورس دیگه ی زبانم رو هم گرفتم و کلی خوش حال شدم .


![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 12:3 توسط نوشین |