یاد دارم یک غروب سرده سرد می گذشت از کوچه ی ما دوره گرد دوره گردم ٬ کهنه قالی می خرم دسته دوم ٬ جنس عالی می خرم کاسه و ظرف سفالی می خرم گر نداری کوزه خالی می خرم اشک در چشمان بابا حلقه بست عاقبت آهی کشید بغضش شکست اول ماه است و نان در سفره نیست ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟ بوی نان تازه هوشش برده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بی روسری بیرون دوید ! ... گفت : آقا ... سفره خالی می خرید ... ؟! خدایا ! قلبم را در جویبار رحمتت چنان شتشو ده تا هرکجا" تردید" است "ایمان"٬ هر کجا" نفرت" است" عشق" و برای هر" زخمی" "مرهمی" جای گیرد . خدایا ! داده هایت ، نداده هایت ، و گرفته هایت را شکر ، که داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است . خدایا ! به خاطر تمام زیباییها و نعماتی که به ما دادی سپاسگزارم . ![]()




![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 18:28 توسط نوشین |
چندی پیش با یکی از آشناهام صحبت می کردیم . حسابی دلش پر بود . وقتی باهاش صحبت کردم می گفت دیگه می خوام خودم باشم . دیگه نمی خوام فیلم بازی کنم . شروع کرد به گفتنی هایی که تو دلش بود . می گفت خیلی از کارهایی رو که نمی خواستم انجام بدم به خاطر دیگران نکنه که از دستم ناراحت شن انجام می دادم . از اول همین کار رو می کردم و وقتی به خودم توجه کردم دیدم که دیگه شده وظیفه و اگه انجام ندم من رو طرد می کنن یا بالاخره از من می خوان . خلاصه بعد از کلی حرف واقعا بهش حق دادم . هیچ دقت کردید وقتی شخصی هر چی که طرف مقابل بهش بگه رو انجام بده می شه وظیفه . اگر هم یک بار انجام نده کلی ناراحت می شه که چرا فلان کار رو انجام نداده . بر عکس این قضیه هم هست . اگه کسی هیچ کاری انجام نده حتی کوچک ترین کارش به چشم اومده و حتی همه جا ممکنه که گفته شه که مثلا فلان کس این کار رو برام کرده . این خانم هم حرفش همین بود . می گفت هر کاری که می کنم عین وظیفه هست و بس . حالا می خوام هر کاری که به صلاح هست و دوست دارم انجام بدم . هر کاری که ممکنه تو روحیه ام اثر بگذاره رو انجام ندم . حالا هر کی بدش اومد دیگه مسئولش نیستم . ولی خیلی سخته . اگه بتونه که کلی آرامش داره . خدا کمکش باشه . از سیمین بگم که دختر گلم خیلی بزرگ شده و به راحتی مدرسه ی جدید رو پذیرفت . روز اول کمی براش خسته کننده بود . ولی به راحتی می ره . روز اول بهش گفتم سیمین دوست پیدا کردی ؟ گفت : مامان فقط یکی . ناراحت بود که دوست کم داره . یهش گفتم اگه هر روز یه دوست پیدا کنی آخر سال می دونی چند تا دوست خواهی داشت ؟ ... کلی خندید و گفت راست می گی مامان . خدا کمکش باشه . کمک همه ی بچه ها و همه ی خانواده ها .... .
خدایا ! مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند
+ نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 11:32 توسط نوشین |
جونم برا تون بگه قبل از این که سفر چند روزمون رو شروع کنیم با تمام برنامه ریزی هایی که کرده بودیم همه ی چیز ها داشت سر وقت انجام می شد که یک دفعه با کشیدن زیپ ساک ساک دو قسمت شد یه چند مایلی بود که از انگلیس خارج شدیم و یه قولی تو ترن داشتیم ریلکس می کردیم که یک هو پریدم و محکم به دستم زدم و گفتم : وای !!! اتوی مو رو خاموش نکردم و به برق بوده و لحظه ی آخر یادم رفت که دگمه ی آف رو بزنم . ۹ روز دیگه هم خونه نیستیم و چه بلایی می خواد سر خونه و اتو بیاد . حالا چه کار کنم . نه راه پس نه راه پیش . هم سفرهام شروع کردن به دل داری دادن . مگه آروم می شدم . گفتم این ۹ روز چه خواهم کشید . بالاخره همسر گفت که چه ناراحت باشی چه نه کاریه که شده . بهتره بی خیال شی .... من هم بی خیال شدم اون هم از نوع اساسیش . خلاصه رسیدیم به ادینبورگ و کلی فستیوال های جالب و دیدنی . از همه جای دنیا اومده بودن . کلی با آداب و رسوم های مختلف . واقعا جالب بود . وقتی هتل اول رو ترک کردیم و تو هتل بعدی مستقر شدیم ٬ شارژر لپ تاپ همسری جا موند تو هتل اول و کلی با تماس تونستیم پیدا کنیم . بعد که هتل دوم رو ترک کردبم . تو هتل بعدی خواهرم گفت : ای وای !! شارژر موبایلم جا مونده . حالا کدوم هتل ؟ معلوم نبود . با پی گیری هایی که همسرم انجام داد پیدا نکردیم . ولی اون قدر فستیوال ها و جاهای دیدنی رفتیم که کامل از یادمون رفته بود که چه دسته گل هایی به آب دادیم . وقتی برگشتیم خونه احساس کردم که بوی سوختگی تا راهروها پیچیده . یواش در رو باز کردم . رفتم تو اتاق ...... خدارو شکر سه شاخش رو از برق کشیده بودم بیرون . ولی حیف از شارژر که پیدا نشد منم گفتم : تا سه نشه بازی نشه ....
و هل هلکی ساک دیگه رو در آوردم و وسایل رو توش ریختیم و به راه افتادیم . به موقع به ترن رسیدیم و نفس راحتی کشیدیم . ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 20:33 توسط نوشین |