تبليغاتX
امواج زندگی

امواج زندگی

ما زنده از آنیم که آرام نداریم , موجیم که آسودگی ما عدم ماست

 

وقتی از ما می پرسن که مادر نمونه چه کسی است ؟ همه ما فکر می کنیم که مادر ما بهترین مادر دنیاست . البته درسته . چون از وقتی که چشم باز کردیم مامانمون رو دیدیم و این که چه کارهایی برامون انجام داده و می ده . من خودم به شخصه هیچ وقت محبت های مامانم رو فراموش نخواهم کرد . همین طور محبت های بی دریغ پدرم رو چه در گذشته و چه در حال .

 ولی گاهی یه سوالاتی تو ذهنمون ایجاد می شه که کمی اذیت کننده هستن ... . چراهایی که کمی قابل تامله . بعضی توقعات بی دلیل که برخی والدین ممکنه از بچه هاشون داشته باشن . ممکنه که شما هم گاهی باهاشون برخورد داشته باشین . البته که این افراد زیاد نیستن ولی خوب به طور پراکنده تو همه جای دنیا دیده می شن . من به شخصه این جا زیاد دیدم ...

حالا مهر مادری یعنی چی ؟

مهر مادری اینه که راه زندگی رو به فرزند اون جوری که ما دوست داریم بهش بگیم ؟

اینه که وقتی بزرگ شد بگیم که ما چه کارهایی براش کردیم و باید برامون تلافی کنی ؟

اینه که فرزندمون تو چنته ی خودمون باشه و امکان هیچ پیشرفتی بهش ندیم ؟

ابنه که بهش بگیم تو رو بزرگ کردم که در آینده عصای دستمون شی ؟

اینه که به خاطر گرفتن پول از دولت پشت سر هم بچه دار شی و یه جوری بزرگش کنی و ۱۶ سالگی بگی که دیگه بزرگ شدی و برو مستقل زندگی کن ؟

اینه که بهش بگی به خاطر تو تو زندگیم سوختم و ساختم و یه احساس گناه بهش بدی ؟

اینه که هر کاری که براش می کنی منت بگذاری ؟

اینه که برا خالی کردن عقده های درونی اون رو به باد کتک بگیری و یا فحش بدی ؟

اینه که بچه ات رو بگذاری بیرون تا یکی بیاد و اون رو برداره و به یتیم خونه تحویل بده ؟

اینه که بدون خواست خودش ازدواج اجباری کنه و بد بخت شه ؟

و کلی سوالات دیگه .

نه این که راهنمایی نکنیم و راه درست و نادرست رو نشون ندیم . ولی آیا به ازای این که بزرگ شد برامون تلافی کنه این کارها رو کنیم یا با عشق و بدون توقع ؟!!!! اگه فرزندی بزرگ بشه وعلاوه بر احترام به پدر و مادرش بره دنبال زندگی خودش  ( چه مجرد چه متاهل . چه همون کشور چه یه کشور دیگه . چه همسرش هم زبون باشه چه نباشه ) فرزند خوبی نیست ؟

پس مهر اصیل و بدون چشمداشت چی می شه ؟؟؟؟

البته منظور تنها مادر نیست ٬ پدر هم مد نظر است .

بهای عشق مادر

 شبی پسر کوچکی یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزی بود . دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند . پسر کوچولو با خط بچه گانه نوشته بود :

صورت حساب :

۱- تمیز کردن باغچه ۵۰۰ تومان 

۲-  مرتب کردن اتاق خواب ۵۰۰ تومان 

۳ - مراقبت کردن ار برادر کوچکم ۱۰۰۰ تومان

۴-  بیرون بردن سطل زباله ۵۰۰ تومان

۵- نمره ریاضی خوبی که گرفتم ۵۰۰ تومان

جمع بدهی شما به من ۳۰۰۰ تومان !

مادر به چشمان منتظر پسزش نگاهی کرد و چند لحظه خاطراتش را مرور کرد . سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورت حساب پسرش این عبارت را نوشت :

۱- بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی ٬ هیچ

۲- بابت تمام شب هایی که بربالینت نشستم و برایت دعا کردم ٬ هیچ

۳-  بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی ٬ هیچ

۴- بابت غذا ٬ نظافت تو و اسباب باریهایت ٬ هیچ

و اگر تمام این ها رو جمع بزنی خواهی دید که هزیته ی عشق واقعی من به تو هیچ است .

وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود را خواند ٬ چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چمان مادرش نگاه می کرد ٬ قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت : ( قبلا به طور کامل پرداخت شده است ) .

 

+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 19:41 توسط نوشین |


 

تا حالا چند دفعه اتفاقی شما رو تهدید کرده ؟ چه تو رانندگی ٬ چه تو خیابان ٬چه تو محل کار و خلاصه همه جا .

چند روز پیش با جمعی از دوستام موضوعی مورد بحث به میون اومد و هر کی از اتفاقاتی که باهاش مواجه شده تعریف می کرد . واقعا چه دنیاییه . من هم داشتم به اتفاقاتی که تهدیدم کرد فکر می کردم . دیدم وای که چه قدر زیاده . داشتیم تعریف می کردین که ناخود آگاه بحث کشیده شد به سوتی هایی هم که دادیم ....  حالاسوتی ها بماند .

گلچینی از آن ها :

۱- این رو یادم نمیاد ۳ ساله بودم که قرص بخور خوردم به خاطر این که رنگش قرمز بود و خوش گل . بعد من رو بیمارستان بردن ولی قرص رو پیدا نکردن و گفتن اگه حالش بد شد سریع بیارینش . وقتی برگشتیم خونه دیدن که قرص رو انداختم کنار مبل به خاطر این که تلخ بود .

۲- ۵ سالم بود از طبقه ی اول با کله افتادم پایین که تولد حضرت علی بود و هنوز صدای مامانم خدابیامرز تو یادمه که داد زد و حضرت علی رو صدا زد . خواهرم پایین دساش رو قلاب کرده بود که منو بگیره متاسفانه دو متر اون طرف تر افتادم زمین .

 ۳- پشت پام به اگزوز داغ موتور چسبید و حسابی سوخت .

 ۴- انگشت پام با اجازه لای پره های دوچرخه گیر کرد و کلی خون اومد . چون حرف گوش نکردم .

۵- تو شهر مشهد مقدس گم شدم به خاطر شیطنتی که کردم . وقتی پلیس اسم والدینم رو ازم خواست گفتم نمی دونم .

۶- دستم رو با چاقو بریدم از نوع حسابی . 

۷- در  سن بالاتر  وقتی دانشگاه می رفتم دستم رو با کاتر بریدم و حسابی خونریزی کرد .

۸- با خواهرم از روی کنجکاوی پریز برق رو با دست خیس گرفتیم و برق ما رو گرفت .ولی سریع تونستیم پریز رو ول کنیم .

۹- بعد از ازدواج ٬ وقتی با همسری از کوه بر می گشتیم و کمیته ما رو گرفت که شما با هم دوست هستید و کلی معطل شدیم تا ثابت کنیم .

۱۰-  وقتی از روی صندلی سیمین افتادم و روی پام پاره شد و خون اومد و هنوز هم آثارش هست .

۱۱- وقتی سیمین تازه دوچرخه سواری یاد گرفته بود . من و همسری تو ماشین بودیم و یک دفعه تعادلش به هم خورد و تو سرازیری داد می زد و جلوتر حسین ترمز کرده نکرده از ماشین پریدم بیرون و سرم خورد به درب ماشین و خلاصه بگی نگی خون اومد .

۱۲- موقع جراحی دندون عقل بماند که چه عذابی کشیدم . شب اول بعد از جراحی خونریزی کرد و یک شبانه روز ادامه داشت تا این که دوباره جراحی کردم . خونریزی به خاطر تکه ای از دندون بود که تو لثه جا مونده بود .

۱۳- پارسال داشتم درب تن ماهی رو باز می کردم که یک دفعه تن برگشت و درش دستم رو برید و رفتیم بیمارستان برام چسب زدن . ( خوب شد دست راستم بود وگرنه نمی تونستم هیچ کاری کنم ) . هغته بعد رفتم کزاز زدم . 

۱۴- همین امروز داشتم از اتاق میومدم بیرون که دست چپم محکم خورد به دیوار و داره رنگ بادمجان می شه .

تازه کلیش از یادم رفته ...

 خدایا ما رو از خطرهای زندگی مصون بدار ... .

درسته که این خاطرات فقط زمانی تداعی می شه که بخواهیم تعریف کنیم و گاهی گفتنش موجب خنده ٬ ولی تنها اتفاقی که هیچ وقت از یادم نمی ره و همیشه تو ذهنم مونده ٬ تصادفی که پدر و مادر و خواهرهام داشتن که منجر به مرگ مادر عزیزم شد .

نمی دونم چرا این موضوع رو این جا نوشتم ... !!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 22:23 توسط نوشین |


 

می خوام این بار فقط از سیمین بنویسم .

سیمین من امسال کلی از سال پیش بزرگ تر شده . از همه جهات . به قول خانمش خیلی friendly هست و به آسونی می تونه دوست های زیادی پیدا کنه . تو درس هاش داره حسابی پیشرفت می کنه . این مدرسه ای که می ره خیلی بیشتر تو درس ها جدی تره و تونسته چیزهای جدیدتری یاد بگیره . هر هفته با هم کلی مدرسه می بینیم برا سال بعدش و باهامون همکاری می کنه . تو کار خونه بیشتر از پیش کمک حالمه . یه شب که زودتر خوابیدم اومد دستی به صورتم کشید درست جوری که من نازش می کنم و یه بوس قشنگی کرد که قند تو دلم آب شد و گفت : مامان راحت بخواب . خیلی امروز خسته شدی .  هر روز هفته کلاس های فوق العاده می ره و وقتش رو پر کرده . از اول هفته : نت بال - ژیمناستیک - گیتار - پیانو - شنا . تونسته کلی پیشرفت کنه . ( البته من هم غیر از پیانو و گیتار همه ی کلاس هاشو شرکت می کنم و من هم حسابی اوستا شدم ) . . تو خونه شروع کرده به خوندن کتاب های فارسیش که خدا رو شکر می تونه راحت بخونه . هم چنین قرآن رو . وقتی مرکز اسلامی می رفتیم راحت می خوند . 

 آخر هفته ها می تونه دوستاش رو ببینه یا خونش بره یا اونا بیان . این هفته کلی بهش خوش گذشت . جمعه بعد از کلاس شناش دوستش که ایرانی هم هست با مامانش اومدن خونمون و تا ساعت ۳ صبح مشغول بازی بودن . من هم با مامانش مشغول صحبت . از ساعت ۱۲ مامانش ساز رفتن رو زد تا این که ۳ موفق شد رضایت بچه ها رو بگیره و برن . این یک شنبه هم یه دوست دیگش که انگلیسی هم هست اومد و کلی با هم بازی کردن . دوستش عاشق برنج سفید با سماقه . هم این که چای احمد با هل دوست داره که براش دم کردم . آخر سری هم  اتاقش رو هوا بود ولی با کمک دوستش تمیز کردن .

همیشه وقتی می ره مدرسه موهاش رو می بافم که راحت باشه . یه روز که رفتم دنبالش موهاش پریشون بود . گفت دوستام موهام رو باز کردن که ببینن . جنس موهای انگلیسی ها کاملا فرق می کنه . خلاصه در تلاشه حسابی . خدا کمک کنه .  من که حسابی از دستش راضیم .

گفتنی زیاده و وقت کم .

 

+ نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت 17:42 توسط نوشین |


 

این چند سال اخیر زیبا کردن ظاهر هم شده دردسر . خیلی ها به خاطر زیبایی از پلک پشت چشم گرفته تا بینی و چین و چروک صورت و ... مورد عمل جراحی قرار می گیرن . خیلی ها هم مجبورن که جراحی کنن .

یکی از دوستای صمیمی من که از سال اول دانشگاه با هم دوست شدیم حدود ۱۷ سال . به خاطر فشار فک دندون هاش کج شده بود و روز به روز به دندون هاش فشار میاورد که دو سالی دندوناش رو سیم گرفته بود . واقعا چهره ی زیبا و نازی داره . پارسال دکتر وقت داده بود برای جراحی فک که پلاتین بگذاره تا کمی فک پایین جلوتر بیاد . بعد از عمل اولش کل دندان هاشو با سیم بسته بودن تا فک تکون نخوره و پلاتین جا بیفته به مدت ۶ هفته . چون فرزند ۳ ساله داره همزمان با عملش دخترش تب شدیدی می کنه و مجبور می شه که از دخترش پرستاری کنه . بعد از مدتی فکش درد می کنه و وقتی عکس می گیرن متوجه می شن که فک از جاش تکون خورده و باید یه عمل جراحی دیگه همراه با بیهوش کامل داشته باشه . خدا رو شکر عمل می کنن و موفقیت آمیز بود . پارسال که ما رفتیم بلژیک دیدنشون مامانش هم از ایران اومده بود پیشش و حالش رو به راه بود . دندون هاش رو با سیم بسته بودن . غذاهای سفت هم نمی تونست بخوره . ولی حال ظاهریش خوب بود .

۳ هفته پیش بهم زنگ زد که باز هم یه عمل دیگه تو سپتامبر دارم . خیلی ناراحت شدم . گفتم چرا باز یه عمل دیگه؟ گفت درد داشتم وقتی رفتم دکتر و عکس گرفت کلا سمت راست فکم استخونش از بین رفته و باید پیوند استخون بزنم . از پام یه تیکه استخون در میارن و به فکم پیوند می زنن . خیلی ناراحت شدم و ترسیدم .  (بعضی وقت ها دقت کردید که دلداری دادن چه قدر سخته ). خلاصه شروع کردم به دلداری . ناراحت نباش . خدا همیشه باهاته . توکل به خدا کن .یه شوخی هم کردم که تا سه نشه بازی نشه   . ۲۵ سپتامبر عملش بود ولی هر چی زنگ می زدم کسی گوشی رو بر نمی داشت . خیلی براش سخته . تو غربت به دور از خانواده و یه بچه کوچیک . دلم خیلی شور می زد . تا این که امروز موفق شدم با همسرش صحبت کنم . می گفت : عمل موفقیت آمیز بوده و یک شنبه مرخص شده و حال عمومیش هم خوبه . نمی تونه صحبت کنه چون دهنش بستس . خیالم راحت شد . حالا بعدا باهاش مفصل صحبت می کنم . خدایا ! شکرت .

 این هم یه اس ام اس

سنگي كه طاقت ضربه هاي تيشه رو ندارد ، تنديسي زيبا نمي شود . فقط يكبار فرصت داري تا از وجودت تنديس بسازي ، پس از زخمهای تيشه خسته نشو .

+ نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 15:3 توسط نوشین |


 

یادمه خیلی سال ها پیش وقتی کلاس پنجم یا اول راهنمایی بودم به همراه دو تا از دیگر خواهرهام که تفاوت سنی کمی با هم داریم ٬ سرما خوردیم اون هم خیلی شدید . سه تایی تو خونه موندیم و مامان خدابیامرزم هم از سه نفر مراقبت می کرد با سه ساز مختلف . تمام بدنمون درد میکرد و اون قدر تب و لرز داشتیم که با هیچ چی گرم نمی شدیم . وقتی مامانم از مدرسه برگشت ما سه تا رو برد دکتر و همون جا برامون پنی سیلین تجویز کرد . خلاصه اولین آمپولی که زدم و یادم مونده همون موقع بود . شاید قبل هم زده بودم ولی به یاد نمیارم . وقتی تست کرد خیلی درد گرفت . ولی بعد از زدن آمپول به طور معجزه آسایی حالم بهتر شد . طوری که لحظه به لخظه خوب شدنم رو حس می کردم . امروز هم که دارم می نویسم سرما خوردم و حیف که این جا خبری از آمپول نیست و دارم فقط قرص می خورم . ناخود آگاه به یاد مخترع پنی سیلین افتادم ( تنها موندن تو خونه آدم رو به یاد چه چیزها میندازه ) و این که چه خدمت بزرگی برا مردم کرده . 

نمیدونم برا شما هم جالبه یا نه ؟ من دوست دارم در مورد گذشتگان معروف و این که چه کارهای مثبتی انجام دادند بدونم . درسته که قبلا بارها و بارها تو کتاب های درسیمون خوندیم ولی برا مرور مجدد بد نیست . حالا اگه دوست داشتین می خونین . اگر هم نه خوب نمی خونین !!!

الكساندر فلمينگ

کشاورز فقیر اسکاتلندی بود و فلمینگ نام داشت.
يك روز، در حالي كه به دنبال امرار معاش خانواده اش بود، از باتلاقي در آن نزديكي صداي درخواست كمك را شنید، وسايلش را بر روي زمين انداخت و به سمت باتلاق دوید...
پسری وحشت زده که تا كمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد مي زد و تلاش مي كرد تا خودش را آزاد كند.
فارمر فلمينگ او را از مرگي تدریجی و وحشتناك نجات می دهد...
 
روز بعد، كالسكه اي مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسید.
مرد اشراف زاده خود را به عنوان پدر پسري معرفي کرد كه فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
 اشراف زاده گفت: " مي خواهم جبران كنم شما زندگي پسرم را نجات دادی".
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: " من نمي توانم براي كاري كه انجام داده ام پولی بگيرم".
در همين لحظه پسر كشاورز وارد كلبه شد.
اشراف زاده پرسید: " پسر شماست؟"
كشاورز با افتخار جواب داد:"بله"
با هم معامله مي كنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل كند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردي تبديل خواهد شد كه تو به او افتخار خواهي كرد...
پسر فارمر فلمينگ از دانشكده پزشكي سنت ماري در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سر الكساندر فلمينگ كاشف پنسيلين مشهور شد... ( ۱۹۲۱ م ) .
سال ها بعد، پسر اشراف زاده به ذات الريه مبتلا شد.
چه چيزي نجاتش داد؟  پنیسيلين .
باید خدا رو شکر کنیم که این نعمت برامون شناخته شده . روحش شاد
 

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 11:1 توسط نوشین |


امواج زندگی را با آغوش باز پذیرا باش حتی اگر گاهی تو را به قعر دریا ببرد ! آن ماهی که همیشه بر سطح آب می بینیم ... مرده است !!! .


HOME
E-Mail
:BAHAR20:


LinkDump

طـــراح قـــالــب
افزایش مهارت های خواندن و درک مطلب در زبان انگیسی
استخاره با قران
تغذیه برای همه
انسان امروز
آرشیو پیوندهای روزانه


Archives

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386


Links

A hard worker girl سیمین عزیزم - انگلیس
----
او همه راست , تو او را هستی ؟ نعیمه جون
در جستجوی معنای زندگی...
ملودی زندگی زیباست
بانو ایرانی _ مهناز جون
خانه ی کودک - پریسا جون
دونیال - نوشین جون
آشپزخانه _ نوشین جون
سمساری _ نوشین جون - آمریکا
ننسام - زندگی از نگاه یک baby!
هستی شیرینی زندگی مامان و بابا - نوشین جون
بهترینم _ سارا جون - کویت
صدای شب
گل مریم - نسیم جون
سفر یعنی زندگی - سوئد
پشت ديوار انتظار
رویای شیرین - ملودی و سودابه جون - انگلیس
یادداشت های شخصی که عاشق جهانگردیه _ سپیده جون
رهگذار عمر - دانمارک
رویای سبز - گلبرگ جون - ترکیه
دفترچه خاطراتم - نازگل جون
یک جای دنج برا نوشته هایم
یادداشت های خصوصی من !
انتظار _ صبا جون
پرنیان پوپلی و مامان کیمیا جون - آلمان
غم ها - محبت × (اميد + عشق) = زندگي _ ترانه جون
ملوسکم - مریم جون
انتظار شیرین _ معصومه کوچولو ( محدثه جون )
سیاره کوچک ما - ستاره جون - پرتغال
ایران سرزمین من
بزن به سيم آخر _ رها جون
یادداشت های من _ ندا جون - آلمان
خاطرات صبا صبوحي
ستاره جون
سفر نوشته _ مونا جون
آفتاب ایرانی
سریال های کره ای _ نوشین جون
قالب های فوق جدید وبلاگ



Amar_Site

تعداد بازديدها: