وقتی از ما می پرسن که مادر نمونه چه کسی است ؟ همه ما فکر می کنیم که مادر ما بهترین مادر دنیاست . البته درسته . چون از وقتی که چشم باز کردیم مامانمون رو دیدیم و این که چه کارهایی برامون انجام داده و می ده . من خودم به شخصه هیچ وقت محبت های مامانم رو فراموش نخواهم کرد . همین طور محبت های بی دریغ پدرم رو چه در گذشته و چه در حال . ولی گاهی یه سوالاتی تو ذهنمون ایجاد می شه که کمی اذیت کننده هستن ... . چراهایی که کمی قابل تامله . بعضی توقعات بی دلیل که برخی والدین ممکنه از بچه هاشون داشته باشن . ممکنه که شما هم گاهی باهاشون برخورد داشته باشین . البته که این افراد زیاد نیستن ولی خوب به طور پراکنده تو همه جای دنیا دیده می شن . من به شخصه این جا زیاد دیدم ... حالا مهر مادری یعنی چی ؟ مهر مادری اینه که راه زندگی رو به فرزند اون جوری که ما دوست داریم بهش بگیم ؟ اینه که وقتی بزرگ شد بگیم که ما چه کارهایی براش کردیم و باید برامون تلافی کنی ؟ اینه که فرزندمون تو چنته ی خودمون باشه و امکان هیچ پیشرفتی بهش ندیم ؟ ابنه که بهش بگیم تو رو بزرگ کردم که در آینده عصای دستمون شی ؟ اینه که به خاطر گرفتن پول از دولت پشت سر هم بچه دار شی و یه جوری بزرگش کنی و ۱۶ سالگی بگی که دیگه بزرگ شدی و برو مستقل زندگی کن ؟ اینه که بهش بگی به خاطر تو تو زندگیم سوختم و ساختم و یه احساس گناه بهش بدی ؟ اینه که هر کاری که براش می کنی منت بگذاری ؟ اینه که برا خالی کردن عقده های درونی اون رو به باد کتک بگیری و یا فحش بدی ؟ اینه که بچه ات رو بگذاری بیرون تا یکی بیاد و اون رو برداره و به یتیم خونه تحویل بده ؟ اینه که بدون خواست خودش ازدواج اجباری کنه و بد بخت شه ؟ و کلی سوالات دیگه . نه این که راهنمایی نکنیم و راه درست و نادرست رو نشون ندیم . ولی آیا به ازای این که بزرگ شد برامون تلافی کنه این کارها رو کنیم یا با عشق و بدون توقع ؟!!!! اگه فرزندی بزرگ بشه وعلاوه بر احترام به پدر و مادرش بره دنبال زندگی خودش ( چه مجرد چه متاهل . چه همون کشور چه یه کشور دیگه . چه همسرش هم زبون باشه چه نباشه ) فرزند خوبی نیست ؟ پس مهر اصیل و بدون چشمداشت چی می شه ؟؟؟؟ البته منظور تنها مادر نیست ٬ پدر هم مد نظر است . بهای عشق مادر شبی پسر کوچکی یک برگ کاغذ به مادرش داد . مادر در حال آشپزی بود . دستهایش را با حوله تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند . پسر کوچولو با خط بچه گانه نوشته بود : صورت حساب : ۱- تمیز کردن باغچه ۵۰۰ تومان ۲- مرتب کردن اتاق خواب ۵۰۰ تومان ۳ - مراقبت کردن ار برادر کوچکم ۱۰۰۰ تومان ۴- بیرون بردن سطل زباله ۵۰۰ تومان ۵- نمره ریاضی خوبی که گرفتم ۵۰۰ تومان جمع بدهی شما به من ۳۰۰۰ تومان ! مادر به چشمان منتظر پسزش نگاهی کرد و چند لحظه خاطراتش را مرور کرد . سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورت حساب پسرش این عبارت را نوشت : ۱- بابت سختی ۹ ماه بارداری که در وجودم رشد کردی ٬ هیچ ۲- بابت تمام شب هایی که بربالینت نشستم و برایت دعا کردم ٬ هیچ ۳- بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی ٬ هیچ ۴- بابت غذا ٬ نظافت تو و اسباب باریهایت ٬ هیچ و اگر تمام این ها رو جمع بزنی خواهی دید که هزیته ی عشق واقعی من به تو هیچ است . وقتی پسر آن چه را که مادرش نوشته بود را خواند ٬ چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چمان مادرش نگاه می کرد ٬ قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت : ( قبلا به طور کامل پرداخت شده است ) .
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 19:41 توسط نوشین |
تا حالا چند دفعه اتفاقی شما رو تهدید کرده ؟ چه تو رانندگی ٬ چه تو خیابان ٬چه تو محل کار و خلاصه همه جا . چند روز پیش با جمعی از دوستام موضوعی مورد بحث به میون اومد و هر کی از اتفاقاتی که باهاش مواجه شده تعریف می کرد . واقعا چه دنیاییه . من هم داشتم به اتفاقاتی که تهدیدم کرد فکر می کردم . دیدم وای که چه قدر زیاده . داشتیم تعریف می کردین که ناخود آگاه بحث کشیده شد به سوتی هایی هم که دادیم .... حالاسوتی ها بماند . گلچینی از آن ها : ۱- این رو یادم نمیاد ۳ ساله بودم که قرص بخور خوردم به خاطر این که رنگش قرمز بود و خوش گل . بعد من رو بیمارستان بردن ولی قرص رو پیدا نکردن و گفتن اگه حالش بد شد سریع بیارینش . وقتی برگشتیم خونه دیدن که قرص رو انداختم کنار مبل به خاطر این که تلخ بود . ۲- ۵ سالم بود از طبقه ی اول با کله افتادم پایین که تولد حضرت علی بود و هنوز صدای مامانم خدابیامرز تو یادمه که داد زد و حضرت علی رو صدا زد . خواهرم پایین دساش رو قلاب کرده بود که منو بگیره متاسفانه دو متر اون طرف تر افتادم زمین . ۳- پشت پام به اگزوز داغ موتور چسبید و حسابی سوخت . ۴- انگشت پام با اجازه لای پره های دوچرخه گیر کرد و کلی خون اومد . چون حرف گوش نکردم . ۵- تو شهر مشهد مقدس گم شدم به خاطر شیطنتی که کردم . وقتی پلیس اسم والدینم رو ازم خواست گفتم نمی دونم . ۶- دستم رو با چاقو بریدم از نوع حسابی . ۷- در سن بالاتر وقتی دانشگاه می رفتم دستم رو با کاتر بریدم و حسابی خونریزی کرد . ۸- با خواهرم از روی کنجکاوی پریز برق رو با دست خیس گرفتیم و برق ما رو گرفت .ولی سریع تونستیم پریز رو ول کنیم . ۹- بعد از ازدواج ٬ وقتی با همسری از کوه بر می گشتیم و کمیته ما رو گرفت که شما با هم دوست هستید و کلی معطل شدیم تا ثابت کنیم . ۱۰- وقتی از روی صندلی سیمین افتادم و روی پام پاره شد و خون اومد و هنوز هم آثارش هست . ۱۱- وقتی سیمین تازه دوچرخه سواری یاد گرفته بود . من و همسری تو ماشین بودیم و یک دفعه تعادلش به هم خورد و تو سرازیری داد می زد و جلوتر حسین ترمز کرده نکرده از ماشین پریدم بیرون و سرم خورد به درب ماشین و خلاصه بگی نگی خون اومد . ۱۲- موقع جراحی دندون عقل بماند که چه عذابی کشیدم . شب اول بعد از جراحی خونریزی کرد و یک شبانه روز ادامه داشت تا این که دوباره جراحی کردم . خونریزی به خاطر تکه ای از دندون بود که تو لثه جا مونده بود . ۱۳- پارسال داشتم درب تن ماهی رو باز می کردم که یک دفعه تن برگشت و درش دستم رو برید و رفتیم بیمارستان برام چسب زدن . ( خوب شد دست راستم بود وگرنه نمی تونستم هیچ کاری کنم ) . هغته بعد رفتم کزاز زدم . ۱۴- همین امروز داشتم از اتاق میومدم بیرون که دست چپم محکم خورد به دیوار و داره رنگ بادمجان می شه . تازه کلیش از یادم رفته ... خدایا ما رو از خطرهای زندگی مصون بدار ... درسته که این خاطرات فقط زمانی تداعی می شه که بخواهیم تعریف کنیم و گاهی گفتنش موجب خنده ٬ ولی تنها اتفاقی که هیچ وقت از یادم نمی ره و همیشه تو ذهنم مونده ٬ تصادفی که پدر و مادر و خواهرهام داشتن که منجر به مرگ مادر عزیزم شد . نمی دونم چرا این موضوع رو این جا نوشتم ... !!!
![]()
![]()
![]()
. ![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 22:23 توسط نوشین |
می خوام این بار فقط از سیمین بنویسم .
سیمین من امسال کلی از سال پیش بزرگ تر شده . از همه جهات . به قول خانمش خیلی friendly هست و به آسونی می تونه دوست های زیادی پیدا کنه . تو درس هاش داره حسابی پیشرفت می کنه . این مدرسه ای که می ره خیلی بیشتر تو درس ها جدی تره و تونسته چیزهای جدیدتری یاد بگیره . هر هفته با هم کلی مدرسه می بینیم برا سال بعدش و باهامون همکاری می کنه . تو کار خونه بیشتر از پیش کمک حالمه . یه شب که زودتر خوابیدم اومد دستی به صورتم کشید درست جوری که من نازش می کنم و یه بوس قشنگی کرد که قند تو دلم آب شد و گفت : مامان راحت بخواب . خیلی امروز خسته شدی .
هر روز هفته کلاس های فوق العاده می ره و وقتش رو پر کرده . از اول هفته : نت بال - ژیمناستیک - گیتار - پیانو - شنا . تونسته کلی پیشرفت کنه . ( البته من هم غیر از پیانو و گیتار همه ی کلاس هاشو شرکت می کنم و من هم حسابی اوستا شدم ) .
. تو خونه شروع کرده به خوندن کتاب های فارسیش که خدا رو شکر می تونه راحت بخونه . هم چنین قرآن رو . وقتی مرکز اسلامی می رفتیم راحت می خوند .
آخر هفته ها می تونه دوستاش رو ببینه یا خونش بره یا اونا بیان . این هفته کلی بهش خوش گذشت . جمعه بعد از کلاس شناش دوستش که ایرانی هم هست با مامانش اومدن خونمون و تا ساعت ۳ صبح مشغول بازی بودن . من هم با مامانش مشغول صحبت . از ساعت ۱۲ مامانش ساز رفتن رو زد تا این که ۳ موفق شد رضایت بچه ها رو بگیره و برن . این یک شنبه هم یه دوست دیگش که انگلیسی هم هست اومد و کلی با هم بازی کردن . دوستش عاشق برنج سفید با سماقه . هم این که چای احمد با هل دوست داره که براش دم کردم . آخر سری هم اتاقش رو هوا بود ولی با کمک دوستش تمیز کردن .
همیشه وقتی می ره مدرسه موهاش رو می بافم که راحت باشه . یه روز که رفتم دنبالش موهاش پریشون بود . گفت دوستام موهام رو باز کردن که ببینن . جنس موهای انگلیسی ها کاملا فرق می کنه . خلاصه در تلاشه حسابی . خدا کمک کنه .
من که حسابی از دستش راضیم .
گفتنی زیاده و وقت کم .![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت 17:42 توسط نوشین |
این چند سال اخیر زیبا کردن ظاهر هم شده دردسر . خیلی ها به خاطر زیبایی از پلک پشت چشم گرفته تا بینی و چین و چروک صورت و ... مورد عمل جراحی قرار می گیرن . خیلی ها هم مجبورن که جراحی کنن . یکی از دوستای صمیمی من که از سال اول دانشگاه با هم دوست شدیم حدود ۱۷ سال . به خاطر فشار فک دندون هاش کج شده بود و روز به روز به دندون هاش فشار میاورد که دو سالی دندوناش رو سیم گرفته بود . واقعا چهره ی زیبا و نازی داره . پارسال دکتر وقت داده بود برای جراحی فک که پلاتین بگذاره تا کمی فک پایین جلوتر بیاد . بعد از عمل اولش کل دندان هاشو با سیم بسته بودن تا فک تکون نخوره و پلاتین جا بیفته به مدت ۶ هفته . چون فرزند ۳ ساله داره همزمان با عملش دخترش تب شدیدی می کنه و مجبور می شه که از دخترش پرستاری کنه . بعد از مدتی فکش درد می کنه و وقتی عکس می گیرن متوجه می شن که فک از جاش تکون خورده و باید یه عمل جراحی دیگه همراه با بیهوش کامل داشته باشه . خدا رو شکر عمل می کنن و موفقیت آمیز بود . پارسال که ما رفتیم بلژیک دیدنشون مامانش هم از ایران اومده بود پیشش و حالش رو به راه بود . دندون هاش رو با سیم بسته بودن . غذاهای سفت هم نمی تونست بخوره . ولی حال ظاهریش خوب بود . ۳ هفته پیش بهم زنگ زد که باز هم یه عمل دیگه تو سپتامبر دارم . خیلی ناراحت شدم . گفتم چرا باز یه عمل دیگه؟ گفت درد داشتم وقتی رفتم دکتر و عکس گرفت کلا سمت راست فکم استخونش از بین رفته و باید پیوند استخون بزنم . از پام یه تیکه استخون در میارن و به فکم پیوند می زنن . خیلی ناراحت شدم و ترسیدم . (بعضی وقت ها دقت کردید که دلداری دادن چه قدر سخته ). خلاصه شروع کردم به دلداری . ناراحت نباش . خدا همیشه باهاته . توکل به خدا کن .یه شوخی هم کردم که تا سه نشه بازی نشه این هم یه اس ام اس سنگي كه طاقت ضربه هاي تيشه رو ندارد ، تنديسي زيبا نمي شود . فقط يكبار فرصت داري تا از وجودت تنديس بسازي ، پس از زخمهای تيشه خسته نشو .
. ۲۵ سپتامبر عملش بود ولی هر چی زنگ می زدم کسی گوشی رو بر نمی داشت . خیلی براش سخته . تو غربت به دور از خانواده و یه بچه کوچیک . دلم خیلی شور می زد . تا این که امروز موفق شدم با همسرش صحبت کنم . می گفت : عمل موفقیت آمیز بوده و یک شنبه مرخص شده و حال عمومیش هم خوبه . نمی تونه صحبت کنه چون دهنش بستس . خیالم راحت شد . حالا بعدا باهاش مفصل صحبت می کنم . خدایا ! شکرت . ![]()
![]()
+ نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 15:3 توسط نوشین |
یادمه خیلی سال ها پیش وقتی کلاس پنجم یا اول راهنمایی بودم به همراه دو تا از دیگر خواهرهام که تفاوت سنی کمی با هم داریم ٬ سرما خوردیم اون هم خیلی شدید . سه تایی تو خونه موندیم و مامان خدابیامرزم هم از سه نفر مراقبت می کرد با سه ساز مختلف نمیدونم برا شما هم جالبه یا نه ؟ من دوست دارم در مورد گذشتگان معروف و این که چه کارهای مثبتی انجام دادند بدونم . درسته که قبلا بارها و بارها تو کتاب های درسیمون خوندیم ولی برا مرور مجدد بد نیست . حالا اگه دوست داشتین می خونین الكساندر فلمينگ
. تمام بدنمون درد میکرد و اون قدر تب و لرز داشتیم که با هیچ چی گرم نمی شدیم . وقتی مامانم از مدرسه برگشت ما سه تا رو برد دکتر و همون جا برامون پنی سیلین تجویز کرد . خلاصه اولین آمپولی که زدم و یادم مونده همون موقع بود . شاید قبل هم زده بودم ولی به یاد نمیارم . وقتی تست کرد خیلی درد گرفت . ولی بعد از زدن آمپول به طور معجزه آسایی حالم بهتر شد . طوری که لحظه به لخظه خوب شدنم رو حس می کردم . امروز هم که دارم می نویسم سرما خوردم و حیف که این جا خبری از آمپول نیست و دارم فقط قرص می خورم . ناخود آگاه به یاد مخترع پنی سیلین افتادم ( تنها موندن تو خونه آدم رو به یاد چه چیزها میندازه
) و این که چه خدمت بزرگی برا مردم کرده . ![]()
. اگر هم نه خوب نمی خونین !!! ![]()

![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 11:1 توسط نوشین |