جالبه که عید ما نیست ولی نمی دونم چرا من وقت کم میارم . پیش از آن که از زیادی مسافتی که رانندگی کرده ایدشکایت کنید، به آن کسی بیندیشید که همان مسیر را با پای پیاده طی می کند. پیش از آن که از غذایی که خوردید ایراد بگیرید، به آن کسی بیندیشید که چیزی برای خوردن ندارد. پیش ازآن که از همسرتان گله کنید ، به آن کسی بیندیشید که گریه کنان در پیشگاه خدا زانو زده و مونسی از او می طلبد. پیش از آن که از فرزندتان انتقاد کنید، به آن کسی بیندیشید که در آرزوی بچه دار شدن می سوزد و راه به جایی نمی برد. و آن هنگام که خسته اید و ناراضی از شغلی که دارید، به آن کسی بیندیشید که بیکار یا معلول است. اما پیش از آن که انگشت اتهام را به سوی کسی نشانه بروید ، به خاطر بیاورید که همه ما گناهکاریم و در نهایت همه ما باید جوابگوی یگانه خالق قادر باشیم. و آن هنگام که به واسطه داشتن افکار مزاحم و آزاردهنده سخت اندوهگین هستید، لبخندی زده و خدا را شکر کنید که هنوز زنده هستید و در تکاپو و تلاش. زندگی عطیه خداوند است پس تو ای انسان آگاه : زندگی کن ... ازآن لذت ببر... شکرانه اش را بجا آور... و اهداف زندگیت را به تمامی جامه عمل بپوشان.
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 20:57 توسط نوشین |
چند روز بیشتر به کریسمس نمونده . همه ی مردم تو جنب و جوشن و دارن تهیه و تدارکات سال نو رو انجام می دن . فروشگاه ها غلغله هست و هر کسی یه ساک پر از خرید دستش و تو شاپینگ ها در حال گشت . برنامه ی کودکان درست مثل تلویزیون ایران پر از تبلیغات عید . مدرسه ها برنامه های فوق العاده دارن و خلاصه همه در حال شادی کردن . تو مدرسه ی سیمین هم یه کار عملی گذاشته بودن که Tudor Costume Workshop بود .در مورد تاریخ گذشته ی کشور . از ساعت ۹ شروع می شد تا ۳ بعد از ظهر . من هم به عنوان یکی از اعضای کمکی با سیمین رفتم . بعد از توضیحات مربی هر کدوممون مسولیت یه قسمت رو به عهده گرفتیم . این کار گروهی مربوط می شد به سال ۱۵۷۶ میلادی . همه ی بچه ها با لباس های اون زمان اومده بودن . حتی معلمشون هم لباس قدیمی پوشیده بود . ولی یه دنیایی بود .حیف دوربین نبرده بودم عکس بندازم . خیلی زیبا و جالب تاریخ اون زمان رو با وسایل قدیمی نشون دادن و این که بچه ها لمس می کردن و حتی کار عملی داشتن که چه طور خمیر نون درست کنن ؟ چه طور شمع درست کنن ؟ چه طور جوهر بسازن و بنویسن ؟ چه طور سبزیجات خشک رو برای درمان انواع بیماری ها جدا کنن و تو یه بغچه مانند کوچیکی نگه دارن ؟ مثلا برا سردرد ٬ کمر درد ٬ چشم درد ٬ چه سبزیجاتی خوبه ؟ مراسم خوردن ناهار رو بهشون نشون دادن . تو چه ظرف هایی چه چیزهایی سرو می کردن و چه جوری ؟ اول با پنیر و نان و کرفس یا انگور شروع می شد و .... . من که بیشتر از بچه ها لذت بردم . بعد داستان رو یه خانمی که خیلی قشنگ و رسا صحبت می کرد برا بچه ها تعریف کرد . روز خوبی رو با سیمین داشتم . سیمین که کلی چیز یاد گرفت . وقتی رسیدم خونه واقعا خسته شده بودم . ۶ ساعت با گروه های مختلف بچه های شیطون سر و کله زدن خیلی سخته . واقعا معلم ها چی می کشن . بیخود نیست که می گن معلمی شغل انبیاست .خدا سلامتی دهد به معلم هامون و رحمت کند آن هایی که از دنیا رفته اند . روحشان شاد باشد . این یه هفته ی من و سیمین به مریضی سپری شد . اون هم از نوع اساسیش . اول سیمین مریض شد با تب و سرفه شروع شد و سه روز نتونست مدرسه بره و بعد از سه روز هم من که خیلی شدیدتر از سیمین مریض شدم و پنج روز گذشته تازه امروز تونستم سر پا شم ولی هنوز سرفه هامون پا بر جاست و من هنوز کمی سردرد دارم . همسر مهربونم هم پرستارمون بود . خدا سلامتی بده .
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت 22:41 توسط نوشین |
دو هفته پیش قرار شد که یه سفر کوتاه با دوست های کالجیم داشته باشیم به کمبریج . من هم تصمیم گرفتم که برم . به هر یک از دوستام هم گفتم قبول کرده بودن که بیان . من هم به لیدرمون ایمیل زدم که میام . شنبه صبح که رفتم کالج دیدم هر کسی میاد غیر از دوستام . هر چی ایستادم دیدم خبری از یه آشنا هم نبود . رفتم تو جمع یه عده غریبه که اون ها همدیگر رو می شناختن و تو یه کلاس بودن . سلام و احوال پرسی کردیم و سوار مینی بوس شدیم و سر وقت حرکت کردیم . اولش فکر می کردم که تمام مدت سفر تنها هستم و تو همین فکر بودم که یکی یکی شروع کردن به حرف زدن و این که چی می خونی و چه روزهایی کالج میایی و ... . متوجه شدم که این گروه روزهایی که من کالج می رم نیستن و برا یه روزهای دیگن . خیلی راحت منو تو جمعشون پذیرفتن و اون قدر با هم گرم گرفتیم که یک ساعت و نیم راه اصلا به چشمم نیومد . خیلی خوش حال بودم که با یه گروه مهربون همسفر شدم . به کمبریج رسیدیم . حرکت کردیم به سمت دانشگاه . هوا هم حسابی مه و سرد بود . واقعا هر جای شهر که می رسیدیم زیبا و دیدنی بود . رسیدیم به درب ورودی دانشگاه . به خاطر شلوغی خیابان ها و گرونی پارکینگ اکثر دانشجوها با دوچرخه میان و دوچرخشون رو کنار درب دانشگاه پارک می کنن . این جا هم دوچرخه سواری خیلی عادیه و حتی استادها هم گاهی با دوچرخه میان . وارد دانشگاه شدیم . فکر کنم قصر بود نه دانشگاه . وقتی وارد اتاق غذاخوری شدیم گویا اون جا رو آماده کرده بودن برا مراسم عروسی . بعد از این که کلی داخل دانشگاه رو دور زدیم ٬ رفتیم منظره ی پشت رو هم ببینیم . واقعا انگار کارت پستال بود . اول ٬ خدای بزرگ رو شکر کردم که این قدر زیبا طبیعت رو نقاشی کرده . همه چی زیبا و مخصوصا مه هم همه جا رو گرفته بود . خدایا ! چی آفریدی بعد وارد یه قسمت دیگر دانشگاه شدیم که سر در ورودیش یه ساعتی گذاشته بودن همه ی قسمت هاش طلا بود و قیمتی که براش در نظر گرفته بودن یک میلیون پوند . واقعا عجیب بود . تو این عکس ساعت ۲:۰۷ دقیقه بود که عکس گرفتم . سه تا نور آبی دیده می شه که یکیش هم ثانیه شمارشه . از روی پل اصلی کمبریج می شد تفریح مردم رو نگاه کرد که قایق سواری با یه پاروی دراز که شکل پاروهای معمولی نبود و می گفتن Punts که به کف رودخانه می زدن تا قایق به سمت جلو حرکت کنه . عمق رودخانه هم تقریبا دو متر بود . گاهی این چوب ها کف رودخانه گیر می کردن ( به گل می نشست ) و قایق پشت سری چوب رو میاورد . کلا بافت شهری کاملا متفاوت با لندن بود . شهر قدیمی که تا چشممون می گشت دانشجو می دیدیم و یا فارغ التحصیل . خیلی زیبا بود . به بازارچه ی شهر رفتیم و فقط بک بار گفتم می خوام یه چیز کوچیک برا دخترم بخرم که برا همین جا باشه . هر کی می رفت یه چیزی میاورد و پیشنهاد می داد . بنده خداها رفتن تو فکر دختر من و از خودشون غافل شدن . گفتم حالا زیاد هم مهم نیست . شما به کارتون برسید و من خودم پیدا می کنم . می خواستن کمک کنن . هر لحظه ازم می پرسیدن که اوکی هستی ؟ ... بعد از خوردن شام که من شام دریایی انتخاب کردم و برا اولین بار هم صدف خوردم و خوب بود حرکت کردیم به سمت خونه . سیمین و بابا حسین اومدن دنبالم و اون ها هم کلی روزشون رو خوش گذرونده بودن . سیمین میونش با باباش حسابی جوره . خیلی روز مفیدی رو پشت سر گذاشتم و کلی دوست هاب جدیدی پیدا کردم . منتظر سفرهای بعدیشون هستم . ناگفته نمونه که عکاس هم خودم بودم و کمی ناشی . از همسرم ممنونم که اون روز رو مهیا کرد تا راحت برم و برگردم . خدارو شکر سیمین هم حسابی دختر خوبی بود و درس هاش هم خوند . آخر شب سیمین گفت : مامان ! دیگه تنهایی اتوبوس سوار نشو . ممکنه که تصادف کنه . مامان : نه عزیزم ! خدا رو شکر این جا خیلی کم تصادف می شه . ناراحت نباش . 



. بعد هم قدرت دست انسان ها در معماری ها و ساختن بناها در کنار زیبایی های خداوند . 

![]()
این اولین سفر مجردیم بود بعد از دو سالی که اینجام . بدون همسر و دخترم . ![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387ساعت 11:55 توسط نوشین |
چرا حلقهی ازدواج باید در انگشت چهارم قرار بگیرد؟ مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید تا معجزهای شگفتانگیز را متوجه شوید. (این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است) ابتدا کف دو دستتان را روبهروی هم قراردهید و دو «انگشت میانی» دستهای چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید. چهار انگشت باقیمانده را از نوک آنها به هم متصل کنید. به اینترتیب، تمامی پنج انگشت به قرینهشان در دست دیگر متصل هستند. - سعیکنید «انگشتهای شست» را از هم جدا کنید. انگشتهای شست، نمایانگر «پدر و مادر» هستند. انگشتهای شست میتوانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسانها روزی میمیرند. به اینصورت پدر و مادر، روزی ما را ترک خواهند کرد. - دوباره انگشتهای شست را به هم متصلکرده و سعیکنید «انگشتهای دوم» را از هم جدا نمایید. انگشتهای دوم (انگشت اشاره) نمایانگر «خواهران و برادران» هستند. آنان هم برای خود، همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که آنان ما را ترک کنند. - حال پس از متصل کردن انگشتهای اشاره، سعیکنید «انگشتهای میانی» را از هم جدا کنید. انگشتهای میانی، نمایانگر «خود» ما هستند که وجود آنها نشانهی ارتباط ما با کل اعضای خانواده میباشد. - اکنون انگشتهای میانی را روی هم بگذارید و «انگشتهای کوچک» را از هم جدا کنید. انگشت کوچک، نماد «فرزندان» هستند. دیر یا زود آنان ما را ترک میکنند تا بهدنبال زندگی خود بروند. - انگشتهای کوچک را نیز روی هم بگذارید. سعیکنید «انگشتهای چهارم» (همانها که در آن حلقهی ازدواج را قرارمیدهیم) را از هم باز کنید. به احتمال زیاد متعجب خواهید شد که بهسختی میتوانید آنها را از هم باز کنید؛ به این دلیل که آنها نماد «زن و شوهر» هستند و برای تمام عمر به هم متصل باقیمیمانند. . عشقهای واقعی همیشه و همهجا به هم متصل باقی خواهند ماند. یه چیز دیگه که یادم افتاد : این جا تمام افرادی که ازدواج کرده اند از جوان ها گرفته تا افراد مسن همه حلقه ی ازدواجشون تو دستشونه . چرا ؟ 
البته برا کسانی صادقه که به عشق اعتقاد داشته باشند . خیلی از انسان ها معتقد به عشق نیستند .
وقتی به سیمین می گم : سیمین : چرا ؟ جواب می ده : خوب دیگه . مختصر . مفید . ![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 8:20 توسط نوشین |