این هم چند تا عکس که قولش رو داده بودم
دخترم در حال پذیرایی چایی کادوهای همسری . دستش درد نکنه . موبایل واقعا لازم داشتم . چون چند ماه پیش ناخواسته انداختم ماشین لباسشویی و از بین رفت و مدت ها گوشی قبلی همسری رو استفاده می کردم . کادوهای دخترم که با پول خودش خریده . این کفش رو مدت ها بود که دیده بودم و خوشم اومده بود . تو یادش بود و همون رو برام خرید و یک کارت تبریک به چه بزرگی . بله . جمعه شب تولدمه . یک سال دیگه هم گذشت . یکی از دوستام تو ایران بهم گفته بود دوران بچگی کند کند بزرگ می شیم . از سن ۲۰ تا ۳۰ هم خیلی کند تموم می شه . از ۳۰ سالگی به بعد زمان زود می گذره و به یه چشم به هم زدن تولدت می شه . اون موقع من حرفش رو جدی نگرفتم چون زیر ۳۰ بودم . خدا پدر مادرش رو براش نگه داره . الان پی به حرفش می برم .البته هنوز جوونم . سیمین تا پارسال هم روز تولدم ذوق و شوق داشت . کلی خوش حال و شاد بود . امسال کمی دلواپس شده که یه سال بزرگ تر شدم . همش می گه مامان دوست ندارم که دیگه بزرگ تر شی . می خوام همین سن بمونی . از دو هفته قبل تو خودشه و من هم باهاش شوخی می کنم تا این چیزها از یادش بره ولی ماشاالله برا خودش خانمی شده و نمی شه دیگه سرش رو گرم کرد . همش می گه چیکار کنم که پیر نشی ؟ می گم اگه درس هات رو مثل همیشه بخونی و حرف مامان و بابا رو گوش کنی خوب معلومه من حرص نمی خورم و جوون تر می مونم . دخترم چند روز پیش دید که من کمی خسته هستم برا بابا و مامانش چایی سبز دم کرد و کلی پذیرایی کرد . واقعا خستگیم در رفت . یکی دیگه از کارهایی که کرده تقویم دیواری گرفته . روزهایی رو مشخص کرده که بریم ورزش تا دیرتر پیر شیم . ولی امان از تنبلی که مجال نمی ده . هر روز تاکید می کنه که بریم و من هم با غر بعضی روزرها رو می رم . می گه همین دیگه نمیایی ورزش خوب معلومه که همه جات درد می کنه . تا می گم مثلا سرم درد می کنه می گه پاشو پاشو بریم جیم تا سرت خوب شه . یادمه اون موقع وقتی مامانم خدابیامرز تولدش می شد و چیزی می گرفتم خیلی تشکر می کرد . بعدش می گفت مامان جان پولات رو خرج نکن . من همه چی دارم . امسال سیمین برا تولدم بارها اومد وگفت چی لازم داری ؟ یاد مامانم افتادم که می گفت هیچ چی . گفتم عزیزم چیزی نمی خوام برام بخری . همین که تو رو دارم بزرگ ترین کادو برای منه . از این که یک سال دیگه تونستم از تجربیات همه دوستان استفاده کنم خیلی خوش حالم . امسال دوستان وب لاگیم از پارسال بیشتر شدند . از همه دوستان ممنونم که خداقل این جا می تونم نه تنها از تجربه ها بلکه از حالشون هم با خبر شم . آرزوی سلامتی برا تک تک دوستان رو دارم . لام لحظه بی تشدید لام تولد مشدد این یعنی در یک لحظه می توانی بودن را دو بار تجربه کنی . شاید جند روز دیگه بتونم عکس هم بزارم . الان وقتم کمه . 


انگار همین دیروز بود که تولدم رو جشن گرفتیم . چه کنیم که نمی شه جلوی زمان رو بگیریم .
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت 22:25 توسط نوشین |
همچنان روزها می گذره . این دو سه هفته تعطیلی ما هم سپری شد و از سه شنبه باید طبق روال عادی به زندگی در سال جدید میلادی ادامه بدیم . خدا رو شکر می کنم که لااقل تونستیم از فرصت هامون به نحو احسن استفاده کنیم . مخصوصا سیمین که به همه ی برنا مه هاش رسید . از همه مهم تر این که دوست بسیار صمیمیش که پارسال با هم دوست شدن و امسال مدرسه هاشون به خاطر جا به جایی ما با هم نیست رو دعوت کرد ٬ اومد و کلی با هم بازی کردن و روز و شب خوبی رو گذروندن . چون ساعت ۸ شب اون هم به زور مامانش رفت . سیمین تونست تقریبا دو سوم نقاشی مورد علاقش رو به اتمام برسونه . کلی وقت می گذاشت و با علاقه ی تمام روی نقاشی کار می کرد . هنوز همچنان مشغوله . من هم تونستم به خونه ی یکی از دوستام برم . یه چند ماهی می شد که همدیگر رو ندیده بودیم . چون شیرازیه برامون هم یه کلم پلو شیرازی درست کرد که معرکه بود و ما هم زیاده روی کردیم و حسابی با ترشی خوردیم . جای همه خالی . چون دوره ی نگهداری از بچه های بی سرپرست رو دیده که البته خیلی هم دوره ی سختیه ٬ هر از گاهی یکی از این بچه ها رو از طرف کانون می فرستن تا ازشون نگهداری کنه . اون روز هم دختر سه ساله مهمونش بود و ما هم بعد از مدتها یه بچه کوچولو ملاقات کردیم و جالب بود . مدت دو سالی که این جا هستیم من و سیمین آرایشگاه نرفته بودیم . چون کاملا روش کوتاهی مو و کلا جنس موهاشون با ما ۱۸۰ درجه متفاوته . شنیده بودم که رو موهای ما خوب کار نمی کنن . دیگه دل به دریا زدیم . من و سیمین موهامون رو کوتاه کردیم . سیمین دلش نیومد که کامل کوتاه کنه ولی خیلی خوب شد و هممون راضی بودیم ولی خیلی گرون . یک روز هم تونستیم به مرکز اسلامی بریم و شب یلدا رو با هموطنانمون سپری کردیم . که برنامه هاشون خیلی خوب بود . یکی از دوستان همسری پارسال ما رو برا سال جدید میلادی منزل پدرشون دعوت کردن که خیلی مهمان نوازی کردن . هم چنین برا تولد پدر بزرگوارشون . گویا سال ها ما رو می شناسن ٬ امسال ما همشون رو دعوت کردیم برای عصرانه و من مازاد بر پذیرایی همیشگی ٬ آش رشته درست کردم . خیلی دوست داشتن . مخصوصا پدرشون که دو پیاله خوردن . خانواده ی انگلیسیه خیلی گرم و مهربونی هستن . امیدوارم که طاعاتتون و هم چنین سوگواری هاتون مورد قبول درگاه حق باشه . اگه بتونیم حتما تاسوعا و عاشورا به مرکز اسلامی خواهیم رفت . سلامت و موفق باشید . 


![]()

![]()
+ نوشته شده در یکشنبه 15 دی1387ساعت 18:20 توسط نوشین |
وقتی کریسمس می شه اون یه روز خاص همه جا سوت و کوره و مثل عید ما به منزل هم می رن و تمام فروشگاه ها تعطیل و شهر سکوته . شاید دو سه تا ماشین هر از گاهی تو خیابون می ره . امسال هم با هم فکری همسر تصمیم گرفتیم که از خونه بزنیم بیرون و یه سه روزی به خودمون استراحت بدیم . از اون جایی که همسر من تو مسافرت کردن خیلی با برنامه هست قبل از رفتن همه چی رو دقیق و رو حساب پرینت کرده بودن سر وقت حرکت کردیم و به همه ی برنامه هامون رسیدیم . قرار شد ساعت چهار حرکت کنیم و بریم به سمت شمال انگلیس . من هم سریع چمدون رو بستم و یه مختصر تو راهی برداشتیم و راه افتادیم . وقتی تو جاده می رفتیم ناخودآگاه یاد اتوبان های ایران و رستوران های تو راهیش افتادم . به خاطر دوری مسافت یه شب تو لیدز موندیم . صبح وقتی برا دیدن شهر رفتیم بیرون واقعا به قولی پرنده هم پر نمی زد . فقط هر از گاهی دو سه تا عابر پیاده رد می شدن که برن عید دیدنی .تو فاصله ی کوتاه شهر رو دیدیم و بعد رفتیم رستوران ایرانی و طبق معمول کباب خوردیم و یه چای دارچینی درست کردن که تا به حال نخورده بودیم که سیمین هم دوست داشت و حسابی خورد . بعد رفتیم نیوکاسل . شهر قشنگی بود . از اون جایی که من تاریخ رو دوست دارم و از بناهای تاریخی لذت می برم ٬ سیمین هم خیلی دوست داره در مورد تاریخ بدونه . یه پلی بود که نود سال پیش ساخته شده بود . نزدیک به یه ساعت صحبت این بود که چه طور می شه اون موقع بدون امکانات بشه یه همچین چیزی درست کرد ؟ مثل بناهای تاریخی ایران ...تخت جمشید و پل ورسک و ... . واقعا جای فکر کردن داره ... این هم یه عروسک مورد علاقه ی سیمین که با ما همراه شده بود . چایی مورد علاقه ی سیمین تو لیوان کمر باریک اصل ایرانی . این هم یه Angel هست که ده سال پیش ساخته شده و دویست تن وزن داره و خیلی بزرگ بود و زیبا . نمی شد کامل عکس گرفت . موقع برگشت تمام فروشگاه ها باز بودن و غلغله . نمی شد جای پارک پیدا کرد . اگر خرید هم نداشتی خیلی برا دیدن جالب بود . از چند تا بزرگ ترین فروشگاه ها دیدن کردیم و راه افتادیم به سمت خونه . اتفاقا تو راه چه رفت چه برگشت از شهر زیبای Leicester رد شدیم و مهسا جون رو کلی یاد کردم . امیدوارم روزهای خوبی رو پیش رو داشته باشید ... بعد نوشت : جای همه خالی دیروز خونه ی دوستم که شیرازی هستن بودم و برامون کلم پلو شیرازی گذاشته بود . قبلا در مورد این غذا شنیده بودم که چه قدر خوش مزس ولی تست نکرده بودم . تو تهران وقتی شرکت می رفتم کلم پلو خورده بودم ولی بیشتر شبیه استامبولی بود . جاتون خالی یه کلم پلویی گذاشته بود با ترشی که سه بشقاب خوردم . اگه جا داشتم بیشتر هم می خوردم . حالا نمی دونم واقعا خوش مزس یا دوستم خوش مزه درست کرده بود . سیمین هم حسابی خورد . وقتی برا همسری آوردم خوشش نیومد . از اول هم دوست نداشت .






![]()

+ نوشته شده در یکشنبه 8 دی1387ساعت 18:42 توسط نوشین |