تبليغاتX
امواج زندگی

امواج زندگی

ما زنده از آنیم که آرام نداریم , موجیم که آسودگی ما عدم ماست

 

نمی دونم چه قدر به قضا و قدر اعتقاد دارید !؟ من خودم به شخصه اعتقاد دارم ولی نمی دونم چرا بعضی اوقات آخرش به نیکی تموم می شه ولی بعضی وقت ها نه !

این جا خونه ها همه چیش خوبه فقط یه مشکلی که دارن اگه مستاجر باشی خیلی سخت می شه که تزئینات خونه رو باب میل کرد . دیوارها نباید سوراخ شن برا تابلو و هر سه ماه یه بار خونه از طرف آژانس مسکن چک می شه و ... . خونه رو همون جوری که تحویل می دن همون جوری هم می خوان . از تمام قسمت های خونه عکس گرفته می شه که مدرکی محکم داشته باشن . اگه هر جای خونه هم زخمی شه و خراب از بیعانه ای که گرفتن کلی کم می کنن . البته وقتی مقایسه می کنم که تو تهران می خواستیم خونه اجاره کنیم یه هفته فقط داشتیم تمییز می کردیم . چون خیلی کثیف بود . این جا موقع خالی کردن خونه باید مثل اولش تمییز و مرتب باشه که نفر بعدی که میاد راحت باشه و خوش به حالش شه .

ما هم هیچ چیز به دیوار نزدیم و آیینه ی میز اتاق رو رو میز گذاشتیم به حالت کج . یه شب وقتی هممون تو خواب ناز بودیم یک دفعه یه صدایی اومد مثل ترکیدن بمب . هراسان از خواب بلند شدیم و دیدیم بله آیینه برگشته رو زمین به حالت پشت . ابتدا خورده به چوب پایین تخت و یه دور چرخیده بود . گفتم وای خدایا الان همه شیشه ها ریز ریز رو زمین ریخته ولی وقتی برگردوندیم یه حالت غیر قابل باوری هیچ شیشه ای رو زمین نریخته بود و هر چی بود به قاب چسبیده بود . کلی خدا رو شکر کردیم که ریز ریز نشده بود و جونمون سالمه . البته یه بار دیگه هم چند ماه پیش افتاده بود اون موقع هم اصلا حتی ترک هم نخورد .

یاد این افتادم که اون موقع ها تو روزنامه ها خوندم که بچه ای از طبقه یازدهم به طرز فاجعه ای افتاده بود پایین و طبقات پایین تر توسط یه میله ای که تو بدنش رفت از پرتاپ متوقع شد و با عمل جراحی میله در آورده شد و یه زندگی عادی برگشت . از یه طرف دیگه پسر عمه ی من از دو تا پله میوفته و بر اثر ضربه مغزی جانش رو از دست می ده . یا تو راه آزادی به سمت صادقیه یه ماشین به یه خانم می زنه و چند متر به بالا پرتش می کنه و محکم کوبیده می شه زمین ولی همون لحظه بلند می شه و می گه حالم خوبه . از این مثال ها شما هم دیده یا شنیده اید .

حالا علت چیه ! نمی دونم ؟؟؟

امیدوارم که هممون از این حوادث به دور باشیم ...


این هم شله زرد اربعین  .

+ نوشته شده در جمعه 25 بهمن1387ساعت 12:37 توسط نوشین |


 

 شنبه شب ٬ بعد از خوردن شام ٬ در حالی که خانواده ی سه نفری ما هر کدوم مشغول کاری بودن و تلویزیون هم برا خودش روشن بود ٬ متوجه شدیم در مورد ایران صحبت می کنه و زمان انقلاب و اتفاقاتی که اون زمان بعد از انقلاب پیش اومد . برامون جالب بود . دو تا چشم داشتیم دو تا دیگه هم قرض کردیم و نشستیم به گوش دادن . سیمین هم دوست داشت سوال کنه و دو تا یه دونه جوابش رو می دادیم . بچم دوست داشت بدونه و ما هم می خواستیم گوش بدیم که چی دارن می گن ... خلاصه متوجه شد که چه خبر بوده و بعدش هم از جنگ ایران و عراق صحبت می کردن . واقعا چی کشیدیم . !!!

بالاخره تموم شد و بعد از خوردن یه چای دیدیم که یه برنامه ی دیگه در مورد تهران شروع شد که یه خبرنگار bbc به نام Rageh Omar به تهران رفته و گزارشی در مورد تهران آماده کرده سال ۸۵ شمسی تقریبا ۲ سال و خورده ای پیش زمانی که افتتاحیه ی پل رسالت بود . 

 خیلی خیلی زیبا توصیف می کرد . انگار واقعا اون جا هستیم . از همه چی می گفت . از تضاد طبقاتی شمال و جنوب ٬ از پاساژها ٬ از جوون ها ٬ یه مصاحبه هم با بنیامین داشت ٬ از زورخونه ها ٬ از تاکسی های پیکان ٬ از رانندگی ها و صدای مکرر بوق ماشین ها ٬ از مهمون نوازی های ایرانی ها ٬ از تعارفات ایرانی ها ٬ از پارک ها ٬ از میدان فردوسی ٬ از خانم های شاغل ... . اولش خیلی خوش حال شدم که دارم تهران رو می بینم و انگار خودم به تهران رفتم و دارم همه جا رو می بینم . بعدش یک حس بدی بهم دست داد که دور از اون جام . با این که کمتر از یک ساله که تهران بودم ٬ انگار سال هاست که دورم . 

بازم خدا رو شکر که این برنامه تونست خاطرات تهران رو برام زنده کنه . تهران منتظر باش که بازم میام به دیدنت ...  مهم تر از این ٬ پدر و خواهرهام رو می خوام ببینم  .

این مطلب رو تو وب لاگ دوستم ( دفترچه خاطراتم ) خوندم وظیفه دونستم این جا بنویسم :

مراقب اسباب بازی های آبی واترگیم باشین چون این اسباب بازی ها بدون مجوز از چین وارد میشن و معلوم نیست چینی ها از چه آبی در ساختشون استفاده می کنن و حتی ممکنه احتمال انتقال ویروس سارس هم با اون ها وجود داشته باشه !! به نظر شما عجیب نیست همچین خبر مهمی این قدر کوچیک یه گوشه نوشته شه ؟ اصلا چرا نباید جلوی قاچاق اون ها رو گرفت ؟ یعنی جون یچه ها این قدر کم اهمیته ؟ بیایید همه مون با نوشتن این مطلب تو سایت هامون حداقل یه کمکی تو اطلاع رسانی کرده باشیم .

راستش من هم خبری دیدم در مورد ساخت شیر خشک قلابی در چین که موجب کشته شدن چند صد نوزاد معصوم چینی شده بود و قرار شد دست اندرکارانشون رو اعدام کنن . برا همین مساله رو جدی بگیریم . ممنون از توجهتون .

 

+ نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 13:35 توسط نوشین |


مدتی بود که می خواستم این مطلب رو آپ کنم ولی به عللی نمی شد . حالا شروع می کنم ...

چند ماه پیش باید انشایی می نوشتیم در مورد خواهر یا برادر یا دوست کوچک تر از خود را چگونه وصف می کنید ؟ خوب بالطبع همه تو فکر بودن که چی بنویسن و دو روز بعد برا کلاس بخونن .

وقتی خواستم شروع به نوشتن کنم ٬ خاطرات مثل قطار از جلو چشمام می گذشتن . قطاری که هر کوپه اش پر بود از خاطرات تلخ و شیرین زندگی . انشای من :

امروز می خوام در مورد کوچک ترین خواهرم که واقعا دوستش دارم بنویسم . شهلا جون ۱۱ سال از من کوچک تره . بالطبع بچه های آخر خیلی شیرین و در عین حال لوس می شن . شهلا تو ناز و نعمت و تو خانواده ی پر محبتی بزرگ شده ٬ مخصوصا از طرف مامانم که یه وابستگی خاصی به هم داشتن . صبح ها هر وقت که مدرسه می خواست بره صبحانه اش آماده ٬ میوه و تغذیه اش آماده . پک شده تو کیفش گذاشته می شد و لباس هاش بالای سرش تو جاش آماده برا پوشیدن ٬ وقتی برمی گشت غذاش آماده و گرم برا خوردن . هیچ گردش و مسافرتی بدون شهلا برا مامانم مزه نمی داد . در نتیجه همیشه پهلو هم بودن و بک لحظه هم از هم دور نبودن .

تا این که در ۱۶ سالگی ورق زندگی شهلا برگشت . سرنوشتش یه جور دیگه رقم زده شد . تو این سن بود که تنها همدم و مونسش یعنی مامان رو از دست داد . تو بحران بدی افتاد . از یه طرف نبود مامان و از طرف دیگه پدر مریض احوال . از یه طرف امتحانات آخر ترم . حالا دیگه خودش باید ساعت رو کوک می کرد . خودش باید تغذیه اش رو آماده می کرد . وقتی خونه میومد تازه غذا رو باید داغ می کرد . تو مدرسه کارهایی که مامانای دیگه برا بچه هاشون تهیه می کرد و می دید کلی غصه می خورد . گاهی عنوان نمی کرد که مامان نداره تا دیگزان براش دلسوزی نکنن . خواهر بزرگترش دانشجو ( اون هم الهی همیشه سلامت و موفق باشه ) .

دیگه کارهای خونه رو تقسیم کردن . تا مدت ها نمی تونست با این مساله کنار بیاد . پرستار پدر مریض احوالم بودن . چه شب ها که بیدار موندن و چه روزها که با استرس به مدرسه و دانشگاه می رفتن .

دیپلمش رو با معدل خوب گرفت . رشته ی گرافیک رو انتخاب کرد و موفق هم شد . بعد از مدتی تو یه شرکت معتبر مشغول به کار شد .

همه ی آدم ها خوب و بد دارن و گل بی عیب خداست . دوستش دارم چون واقعا مهربونه و برا همه دل می سوزونه . دوستش دارم چون علاوه بر خواهر بودن ٬ پرستار پدرم هم هست . همدم خواهر بزرگ ترشه . دوستش دارم چون هر کاری که بهش می سپارم بدون منت برام انجام می ده . دوستش دارم چون اصلا ازش نرنجیدم و هر روز تو یادمه .

خدایا ! از ته دل آرزو می کنم که آیندش درخشان باشه و سلامت و موفق مثل همیشه .

من هم تو اوج تنهاییش تنها گذاشتمش و اومدم این ور آب . به من خیلی وابسته بود . همیشه با هم بودیم .

خدا رو شکر الان کمی روبه راهه و همچنان پرستار پدرم هست .

 شهلا جونم دوستت دارم هوارتا  ....  

در ضمن خوشبختانه یا بدبختانه برادر ندارم . برا همین هیچ تجربه ای در مورد برادر ندارم .

 

+ نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 14:21 توسط نوشین |


 

لطفا این متن را تا آخر بخوانید شاید خیلی آقایون از این مطلب خوششون نیاد ولی بخونیدش ضرر نداره....................

برگزیده ترین ایمیل سال از نظر زنان.

 آقایی از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود در حالی که خانمش هر روز در خانه بود.
او می خواست زنش ببیند به او در بیرون چه می گذرد.
بنابر این دعا کرد :
خدای عزیز :من هر روز سر کار می روم و 8 ساعت بیرونم در حالی که خانمم فقط در خانه می ماند. من می خواهم او بداند برای من در بیرون چه می گذرد؟
بنابراین لطفا اجازه بدین برای یک روز هم که شده ما جای همدیگه باشیم.
خداوند با معرفت بی انتهایش آرزوی این مرد را برآورد کرد .
صبح روز بعد مرد با اعتماد کامل همچون یک زن از خواب بیدار شد و برای همسرش صبحانه آماده کرد بچه هارو بیدا کرد و لباسهای مدرسه شونو اماده کرد براشون صبحانه داد ناهارشان را تو کوله پشتی شون گذاشت و به مدرسه برد.


خانه رو جارو کرد- برای گرفتن سپرده به بانک رفت- به بقالی رفت- جای خواب گربه ها رو تمیز کرد- سگ رو حمام داد . ساعت یک بعد از ظهر بود و او عجله داشت برای درست کردن رختخوابها . به کار انداختن لباسشویی- جارو و گرد گیری .
- تی کشیدن آشپز خانه- رفتن به مدرسه برای آوردن بچه ها و سرو کله زدن با آنها در راه منزل .
- آماده کردن شیر و خوردنی ها و گرفتن برنامه بچه ها برای تکلیف آنها در خانه .
- اتو کشی و مرتب کردن میز غذا خوری نگاه کردن تلویزیون حین اتو کشی در ساعت 4:30 بعد از ظهر و............ ......... .....(از ذکر انجام بقیه کارها فاکتور گیری شد.)
در ساعت 9:00 او از یک کار طاقت فرسای روزانه خسته شده بود او به رختخواب رفت در حالی که باید رضایت .........

صبح روز بعد بلافاصله قبل از بیدار شدن از خواب گفت :
خدایا :من چه فکری می کردم من سخت در اشتباه بودم. برای غبطه خوردن به کارهای روزانه زنم در منزل. لطفا اجازه بده من به حالت اول خود برگردم .
خداوند با معرفت لایتناهی خود جواب داد:
پسرم من احساس می کنم تو درست را یاد گرفتی و خوشحالم که می خواهی به شرایط خودت برگردی ولی تو فقط مجبوری نُه ماه صبر کنی زیرا تو دیشب حامله شدی!!!

   اگر شما جای این آقا بودید چکار می کردید؟؟؟؟؟                                      

انتخاب از وب لاگ آفتاب ایرانی                         

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 بهمن1387ساعت 19:45 توسط نوشین |


تولد تولد تولدت مبارک . با آرزوی سلامتی برا شما همسر مهربانم و پدر مهربان سیمین . امیدوارم که همیشه سلامت و شاد و موفق باشید در کنار خانواده .

 

+ نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 1:11 توسط نوشین |


 

 یکی از کارهای هنری سیمین


سال اول دانشگاه با دختری آشنا شدم که پنج سال از من بزرگ تر بود . بعد از مدتی با هم صمیمی شدیم و رفت و آمد رو شروع کردیم . خونشون تو اکباتان طبقه ی دوازدهم و دوبلکس بود . وقتی با هم بیرون می رفتیم همیشه دوست داشت کلاس بزاره . بعد از این که غذامون تموم می شد می دیدم که نصف بیشتر غذاش مونده حتی نوشیدنیش . می گفت این یه کلاسه . آخه عزیزم وقتی هنوز گشنته کلاس چیه ؟ بخور ... !!!! از جلوی مغازه ها که رد می شدیم دست می زاشت رو گرون ترین چیزها . نا گفته نمونه بعضی از چیزهای گرون هم ممکنه خوشگل نباشه . ولی چه وسایل خونه چه لباس و خلاصه همه چی همیشه گرون ترین باید می بود .  

سرنوشت طوری شد که من زودتر از دوستم ازدواج کردم . همیشه می گفت همسر من باید پول دار باشه . سواد مهم نیست . وقتی سیمین هشت ماهه بود ٬ ازدواج کرد . حالا از لباس عروس و وسایل خونش و آرایشگاهش و ... کلی گفت . همسرش همونی شد که می خواست . پولدار ولی کم سواد . تازه همسزش هم اکثر لوازم منزل داشت و خانم جهیزیه ی مختصری هم برد . عروسیش هم دعوتمون کرد تو عباس آباد یه جایی رو گرفته بودن که خانم ها و آقایون با هم بودن و چه شامی که قیمت شام رو هم گفته بود . سال ۷۷ هر نفر تقریبا ۲۵ هزار تومان .

بعد از ازدواج برا من کمی سخت بود که رفت و آمد کنم . وقتی میومد و زندگی خودش رو با من مقایشه می کرد حالم بد می شد . بارها گفتم که این چند ساعته بیا خوش باشیم و کاری به چیزی نداشته باشیم ولی اخلاقش اون جوری بود . آخه دختر خوب کلاس رو برا کسی بزار که تو رو نمی شناسه نه من !! این بار هم که ایران رفتم بهش زنگ زدم . هر چی گفت بیا خونمون نرفتم . گفتم بیا خونه بابام اینا . راحت جون !!!

امسال این جا هم با یه خانم مراکشی آشنا شدم کپ دوستم . ای بابا !!! انگار همون آدمه . کلی کلاس که درآمد همسرم ... . لباس هام همه باید مارک دار باشه . آرایشگام ۸۰ پونده . کفشم ۲۰۰ پونده . شال و کلاه دخترم ۵۰ پونده و ... . حتی لباس هایی می گیره که براش بزرگه ولی چون مارک داره می خره . یکی دو بار با هم رفتیم بیرون اذیت شدم .

بارها هم بهش گفتم من این پول ها رو برا این چیزها نمی دم که شاید متوجه شه که دوست ندارم جلو من الکی پز بده ولی کو گوش شنوا .

حالا هر وقت می گه بریم بیرون من یه بهونه میارم . وای خدایا ! چه قدر راحت شدم .

جالب تر این که همه جای دنیا این جور آدما پیدا می شن .

 خدا کنه هیچ وقت با همچین آدم هایی رو در رو نشین   ... .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 20:6 توسط نوشین |


امواج زندگی را با آغوش باز پذیرا باش حتی اگر گاهی تو را به قعر دریا ببرد ! آن ماهی که همیشه بر سطح آب می بینیم ... مرده است !!! .


HOME
E-Mail
:BAHAR20:


LinkDump

طـــراح قـــالــب
افزایش مهارت های خواندن و درک مطلب در زبان انگیسی
استخاره با قران
تغذیه برای همه
انسان امروز
آرشیو پیوندهای روزانه


Archives

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386


Links

A hard worker girl سیمین عزیزم - انگلیس
----
او همه راست , تو او را هستی ؟ نعیمه جون
در جستجوی معنای زندگی...
ملودی زندگی زیباست
بانو ایرانی _ مهناز جون
خانه ی کودک - پریسا جون
دونیال - نوشین جون
آشپزخانه _ نوشین جون
سمساری _ نوشین جون - آمریکا
ننسام - زندگی از نگاه یک baby!
هستی شیرینی زندگی مامان و بابا - نوشین جون
بهترینم _ سارا جون - کویت
صدای شب
گل مریم - نسیم جون
سفر یعنی زندگی - سوئد
پشت ديوار انتظار
رویای شیرین - ملودی و سودابه جون - انگلیس
یادداشت های شخصی که عاشق جهانگردیه _ سپیده جون
رهگذار عمر - دانمارک
رویای سبز - گلبرگ جون - ترکیه
دفترچه خاطراتم - نازگل جون
یک جای دنج برا نوشته هایم
یادداشت های خصوصی من !
انتظار _ صبا جون
پرنیان پوپلی و مامان کیمیا جون - آلمان
غم ها - محبت × (اميد + عشق) = زندگي _ ترانه جون
ملوسکم - مریم جون
انتظار شیرین _ معصومه کوچولو ( محدثه جون )
سیاره کوچک ما - ستاره جون - پرتغال
ایران سرزمین من
بزن به سيم آخر _ رها جون
یادداشت های من _ ندا جون - آلمان
خاطرات صبا صبوحي
ستاره جون
سفر نوشته _ مونا جون
آفتاب ایرانی
سریال های کره ای _ نوشین جون
قالب های فوق جدید وبلاگ



Amar_Site

تعداد بازديدها: