تبليغاتX
امواج زندگی

امواج زندگی

ما زنده از آنیم که آرام نداریم , موجیم که آسودگی ما عدم ماست

چندی پیش داشتم وب لاگ یکی از دوستان رو می خوندم در مورد مشق شب عید بود . بعضی از معلم هایا دبیرهامون بهمون حسابی مشق می دادن که تو فاصله ی دو هفته ی عید بنویسیم . وای چه سخت بود . به جای این که به فکر دید و بازدید و گردش باشیم باید هر جا که می رفتیم دفتر و کتابمون رو زیر بغلمون می زدیم و می بردیم . یکی از دختر عمه های من هم که خیلی بهش ارادت دارم و ۵ سال از من بزرگتره ٬ علاقه ای به درس و مدرسه نداشت . با خواهر بزرگ من همکلاس بود تا خواهر کوچیکم . هر سال جا می زد و مردود می شد . هیچ کس هم فکر نمی کرد که واقعا ما باهم فامیل هستیم . من به اندازه ی خودم درس خون و ساکت و مقرراتی و ایشون خیلی خونسرد و سر و صدا دار و مدرسه به هم زن .

سال دوم دبیرستان من با دختر عمم هم کلاس شدم و پیش هم می شستیم . دبیر تاریخمون خیلی با سواد بود و خیلی خوب وقایع تاریخی رو بازگو می کرد ولی تو امتحان گرفتن اصلا نمی خوند که شاگردش چی نوشته ؟ هر کسی طولانی تر جواب می داد تمام نمره رو بهش می داد . حالا ممکنه یکی از خودش چیزهایی بنویسه . هر بار هم می گفتیم خانم می شه با دقت بخونید ؟ ولی کار خودش رو می کرد . دختر عمه ی ما شاگرد اول بود تو درس تاریخ . چون هر چی دلش می خواست می نوشت و نمره می گرفت . دبیرمون هم همیشه ایشون رو مثال می زدن . نزدیک عید که شد به هممون مشق داد . دوره ی کل درس هایی که خوندیم و خلاصه نویسیش ولی به دختر عمم گفت چون شما شاگرد خوبی هستی و همیشه سوالات رو کامل جواب دادی از مشق معافی !!!!

این بود که دختر عممون رو کرد و به ما گفت : این هم از مزایای تنبلی !!!! 

این بود که ما کل کتاب رو تو عید خوندیم و نوشتیم ولی ایشون خیلی ریلکس به تفریحشون رسیدند .

سال نو پیشاپیش به همه ی دوستان مبارک باشه . امیدوارم امسال سالی پر از سلامتی و موفقیت برا تک تکمون باشه . خوش باشید .

هر آن چه که مرا نکشد قوی تر می کند  .

+ نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 13:34 توسط نوشین |


 

چند روز پیش یه دوره ی خانم ها بود که من هم شرکت کردم . همیشه وقتی می خوام جایی برم کمی زودتر حرکت می کنم به خاطر ترافیک و این که خیالم راحت باشه که سر وقت برسم . این جا برا هر قراری ساعت در نظر می گیرن حتی برا ناهار و شام رفتن . نیم ساعت زودتر راه افتادم . یه سری لباس ها رو سر راه به چریتی دادم و نویگیشن رو روشن کردم . وقتی پست کد رو زدم یه خیابون دیگه به من نشون داد . گفتم شاید اسم خیابون عوض شده . راه افتادم وقتی به اون آدرس رسیدم دیدم که مکانیکیه و همچین پلاکی هست ولی از خونه خبری نیست . حالا وقت داشتم و دوباره اسم کوچه رو تو نویگیشن زدم و دوباره یه جای دیگه رو نشون داد . باز هم رفتم دیدم پلاک مورد نظر هست ولی اسم کوچه فرق داره و خبری از تردد مهمون ها نبود . باز هم یه ده دقیقه ای وقت داشتم و ماشین رو پارک کردم . گفتم حالا کمی این جا می مونم اگه خبری نشد یه دوری می زنم . فوقش پیدا نمی کنم و برمی گردم خونه . تو همین حین یه صحنه ی جالبی دیدم که تا حالا برام اتفاق نیفتاده بود . یه موتوری با آرم L فقط یه مسیر رو می چرخید و می ایستاد . دوباره راه می افتاد و می ایستاد . واقعا نمی دونستم چی کارداره می کنه ؟ . بعد یه موتوری دیگه رو دیدم که لباس سبز پوشیده و داره ازش امتحان می گیره . با بی سیم بهش می گفت که چیکار کنه ؟ خیلی جالب بود . چون تو ایران هم ندیده بودم . داشت پارک کردن رو امتحان می گرفت . ساعت رو نگاه کردم ۵ دقیقه تا وقت قرار مونده بود . ماشین رو روشن کردم و همین که داشتم تقاطع رو رد می کردم اسم خیابون رو دیدم و سریع رفتم و خلاصه به موقع رسیدم . جاتون خالی خوش گذشت .

این هم از مزایای زود حرکت کردنه که با خیال راحت و بدون استرس به مقصد می رسی تازه ممکنه چیزهای جدید هم عایدت شه .

امروز هم روز Red Nose هست و کمک کردن به مستمندان . سیمین هم مماخ قرمزش رو گذاشت و راهی مدرسه شد .

+ نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت 9:32 توسط نوشین |



چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون...

اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد...

دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.

سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تأسيس كرده و ميليونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد.

هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم. راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟

چهارمي گفت: دختر من رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه. سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقاً همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت!

 

نتيجة اخلاقي:

هيچوقت به چيزي كه كاملاً در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!

منبع :

«از زیــرود تـا شـهـنـیــــا»

 

+ نوشته شده در دوشنبه 19 اسفند1387ساعت 18:48 توسط نوشین |


 

این روزها نمی دونم چرا وقت کم میارم . به هر کسی هم که می گم باور نمی کنه . تو تهران که بودم کلی وقت اضافه هم داشتم و گاهی خسته هم می شدم . با این که سه روز هم می رفتم دفتر مجله و مشغول بودم .

این ویکند برادر همسری اومده بودن و کلی خوش حال بودیم . نمی دونم چه طور این دو روز مثل باد گذشت . مخصوصا سیمین که حسابی با عموش خوش و بش کرد و خوش گذروند و کلی هم سیمین پیانو و گیتار زد و یه چند تا فیلم ایرانی هم دیدیم . روز شنبه ساعت ۵ تصمیم گرفتیم بریم بیرمنگهام یکی از رستوران های خوب ایرانی رفتیم و خلاصه حسابی چلو کباب زدیم تو رگ . موقع برگشت آهنگ پویا که در مورد مادر خونده بود شنیدیم . من ناخود آگاه زدم زیر گریه بدون این که کسی متوجه شه . برگشتم دیدم سیمین هم داره گریه می کنه . سیمین هم جوری گریه می کرد که من متوجه نشم . یاد مامان بزرگ هاش افتاده بود . در کل روز خوبی رو داشتیم .

یک شنبه خبردارشدیم که سیمین تو مسابقه ی عکاسی برنده شده و خانمی زنگ زد که مدرکش آماده هست و رفتیم گرفتیم . خیلی خوش حال شدیم . برا سیمین هم خیلی خوب شد که تونست یه مرحله از پیشرفتش رو طی کنه . ( از بس که به هنر علاقه داره ) . کلی هم جایزه گرفت همون چیزی که دوست داشت و داره نقشه می کشه که چی بخره ... !!!

برا دیدن عکس ها این جا رو کلیک کنید .

امتحانات من هم نزدیکه و هنوز وقت خوندن پیدا نمی کنم . باید جدی بگیرم و زودتر شروع به خوندن کنم .

بعد از سه سال دوباره قلاب بافی رو شروع کردم و دارم یه رومیزی می بافم ولی مثل قبل نمی شه ساعت ها بشینم و ببافم . فکر کنم کمی طول بکشه ولی همین که شروع کردم بالاخره تموم می کنم .

یکی از دوستام رو دعوت کردم خونمون . مدت ها بود که من رو دعوت کرده بود برا ناهار و فرصت نمی شد که بگم بیاد . بالاخره هفته ی پیش اومد و راحت شدم . انگار یه چیز تو گلوم گیر کرده بود .

 خدا رو شکر کم کم هوا داره خوب می شه و بوی بهار رو می شه حس کرد . لباس های خیلی کلفت رو جمع کردم و کلی کمد ها نفس می کشن . کلی لباس جمع کردم که به Charity بدم . ( نه کهنه ) همشون خوب و قابل استفاده ی مجدد .

دوست دارم اگه شد امسال مراسم چهارشنبه سوری رو شرکت کنیم یه جای خوب و خانوادگی ... تا چی پیش بیاد .

یه سری از عکس های قدیمی رو اسکن کردیم و کلی خاطرات گذشته برامون مرور شد .

حرف واسه گفتن زیاده ولی امان از وقت کم .....

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 21:41 توسط نوشین |


 

- مامان ! می شه امسال هم مثل پارسال برا عید دامن اسکاتلندی بگیرم  ؟

+ چرا که نه  ولی یه رنگ دیگه بگیر که تکراری نباشه .

- باشه . امسال رنگ سبزش رو می گیرم . چهارخونه هاش هم کوچیک تر از پارسالی .

رفتیم بهارستان و یه دامن اسکاتلندی گرفتم با سنجاق دامنش و کلی خوش حال که یه دامن دیگه با یه رنگ مختلف خریدم . دیگه دو تا دامن داشتم و هر از گاهی یکیش رو می پوشیدم . اون قدر پوشیدم که دیگه نخ نما شد ولی باز چشمم دنبالشون بود .

سریال هایی رو که دوست داشتم و نگاه می کردم یکیش خانه ی کوچک بود . به خاطر لباس هاشون که خیلی به نظر من قشنگ بودن و یکی دیگش در مورد کشور اسکاتلند و لباس های معروف این کشور و کلا پارچه های پشمی با چهارخونه های ریز و درشت و رنگارنگ که واقعا زیبا بودن . به همین دلیل هم دامن هاشون رو دوست داشتم . وقتی تو نقشه کشور اسکاتلند رو نگاه می کردیم به قول مامانم می گفتن : اون ور دنیاست .

حالا قسمت شد این کشور رو نه برا یه بار برا بار سوم از نزدیک ببینیم و اون پارچه هایی رو که آرزو داشتم ببینم از نردیک لمس هم کنم . ولی واقعا محشرن . هم از نظر کیفیت و هم از نظر زیبایی . تنها مشکل اساسی اینه که خیلی گرون هستن . وقتی وارد مغازه می شیم تمام فروشنده ها از این لباس ها پوشیدن با رنگ بندی های مختلف . یه لحظه جوش می گیره و دوست داری همش رو بگیری ولی امان از قیمت هاش .

 سیمین هم علاقه ی زیادی داره . با این که دامن نمی پوشه ولی این دامنش رو دوست داره و خدا رو شکر می پوشه . درسته که دامنه ولی خیلی گرمه که نیازی به پوشیدن جوراب شلواری نیست . به خاطر چین های زیادی که پشت دامن داره حسابی گرمه .

این پارچه ها حالت فشن پیدا کرده و از لباس فراتر رفته و چکمه و ساک و پرده و لوستر و خلاصه همه چیزش هم به بازار اومده .

اگه قرار باشه اون جا زندگی کنیم همه چیز خونه رو پر می کنم از پارچه های اسکاتلندی . وای چی می شه !!!

موقع برگشت به خاطر دوربین های کنترل سرعت آهسته باید میومدیم ولی گه گاهی سرعت ماشینمون با هواپیما یکی می شد . رو هوا راه می رفتیم . یک دفعه دوربین ازماشینمون عکس گرفت . همسری سرعتش رو کم کرد ولی باز هم یه عکس دیگه گرفته شد و تمام ماشین های پشت سریمون سرعتشون رو کم کردن . سرعتمون از حالت نرمال هم کمتر شد ولی یه عکس دیگه گرفته شد . گقتم کارمون ساختس . همسری گفت دیگه خیلی بی انصافن که عکس می گیرن چون سرعت ماشین نرماله.

! یه لحظه برگشتم به عقب دیدم سیمین خانم داره تند تند ازمون عکس می گیره .نگو فلاش دوربین عکاسی خودمون بود. داشت حال گیری می شد . شیطون خانم صداش هم در نمیومد که اون داره عکس می گیره .

 

+ نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 13:0 توسط نوشین |


امواج زندگی را با آغوش باز پذیرا باش حتی اگر گاهی تو را به قعر دریا ببرد ! آن ماهی که همیشه بر سطح آب می بینیم ... مرده است !!! .


HOME
E-Mail
:BAHAR20:


LinkDump

طـــراح قـــالــب
افزایش مهارت های خواندن و درک مطلب در زبان انگیسی
استخاره با قران
تغذیه برای همه
انسان امروز
آرشیو پیوندهای روزانه


Archives

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386


Links

A hard worker girl سیمین عزیزم - انگلیس
----
او همه راست , تو او را هستی ؟ نعیمه جون
در جستجوی معنای زندگی...
ملودی زندگی زیباست
بانو ایرانی _ مهناز جون
خانه ی کودک - پریسا جون
دونیال - نوشین جون
آشپزخانه _ نوشین جون
سمساری _ نوشین جون - آمریکا
ننسام - زندگی از نگاه یک baby!
هستی شیرینی زندگی مامان و بابا - نوشین جون
بهترینم _ سارا جون - کویت
صدای شب
گل مریم - نسیم جون
سفر یعنی زندگی - سوئد
پشت ديوار انتظار
رویای شیرین - ملودی و سودابه جون - انگلیس
یادداشت های شخصی که عاشق جهانگردیه _ سپیده جون
رهگذار عمر - دانمارک
رویای سبز - گلبرگ جون - ترکیه
دفترچه خاطراتم - نازگل جون
یک جای دنج برا نوشته هایم
یادداشت های خصوصی من !
انتظار _ صبا جون
پرنیان پوپلی و مامان کیمیا جون - آلمان
غم ها - محبت × (اميد + عشق) = زندگي _ ترانه جون
ملوسکم - مریم جون
انتظار شیرین _ معصومه کوچولو ( محدثه جون )
سیاره کوچک ما - ستاره جون - پرتغال
ایران سرزمین من
بزن به سيم آخر _ رها جون
یادداشت های من _ ندا جون - آلمان
خاطرات صبا صبوحي
ستاره جون
سفر نوشته _ مونا جون
آفتاب ایرانی
سریال های کره ای _ نوشین جون
قالب های فوق جدید وبلاگ



Amar_Site

تعداد بازديدها: