تبليغاتX
امواج زندگی

امواج زندگی

ما زنده از آنیم که آرام نداریم , موجیم که آسودگی ما عدم ماست

 

خدا رو شکر که این هفته ی پر از استرس تموم شد و سیمین آخرین امتحانش رو داد و به قولی راحت شد . دو سه ماه اخیر خیلی درس خوند و تونست کلی به معلوماتش اضافه کنه . نه تنها خودش بلکه من و باباش هم دیگه پروفسور شدیم  .

امروز هم وقتی از مدرسه بیاد خونه کلی براش سورپرایز داریم تا خستگی این یه هفته از تنش در بیاد .

هفته قبل از امتحانات سیمین وقتی رفتم دنبالش خیلی ناراحت بود و حتی کمی هم گریه کرده بود . روز سه شنبه ها کار دستی درست می کنن و داشتن یه خونه ی قدیمی با چوب می ساختن که خیلی هم قشنگ شده . تو ماشین وقتی موضوع رو پرسیدم گویا یکی از همکلاسی هاش که پسر بود می خواست چوب های سهم سیمین رو برداره . مال خودش رو شکونده بود و زورش به سیمین رسیده بود . سیمین هم مانع دادن چوب به پسر می شه و اون هم می زنه نصف چوب های سیمین رو می شکونه . وقتی به خانمش می گه که کار از کار گذشته بود و چوب های سیمین دیگه به درد نمی خورد . خیلی دلش سوخت چون کارهای هنری رو خیلی با دقت درست می کنه . فرداش که رفتم دنبال سیمین ٬ بدو بدو اومد و گفت خانممون باهات کارداره . وقتی رفتم دیدم ای بابا کاپشن سیمین پشتش پاره شده و دست خانمشون بود با دو تا نامه . گفتم باز چی شده ؟ خانمشون گفت دوست صمیمیش اومد سیمین رو صدا کنه دستش به کاپشن سیمین بود وقتی سیمین برگشت توسط دست دوستش نا خواسته پاره شد . در مورد دیروز هم نامه ای بهم نشون داد و گفت پسره کار بدی کرده و یه نامه ی معذرت خواهی به سیمین نوشته . بالاخره موضوع حل شد و معلمشون چوب اضافی به سیمین داد و به خیر گذشت .

این جا اگه شاگردی مثلا بچمون رو اذیت کنه نباید مستقیم با بچه صحبت کنیم . بلکه باید به معلم بگیم که اون ها خودشون موضوع رو حل کنن .

یه هفته هم درباره ی جغد می خواست صحبت کنن که تو درس علومشون بود . گفتن که فردا تو مدرسه مهمون داریم و می خواهیم عکس بگیریم . کلی جغدهای خوشگل مهمونی رفته بودن مدرسشون . اون قدر زیبا زندگی جغدها رو توصیف کرده بودن که کاملا تو ذهن بچه ها جا گرفته بود و ازشون عکس یادگاری هم گرفتن و روز خوبی رو داشتن . حالا هر روز که عکسش رو می بینه کلی قربون صدقه ی جغده می شه .

من هم خدارو شکر درسهای این ترمم رو پاس کردم و واقعا راحت شدم . حالا باید خودم رو برا یه ترم بالاتر که خیلی سخت تره آماده کنم . تا چی پیش بیاد .

وب لاگ های بعضی از دوستان خیلی هیجانی شده و داستان هایی می نویسن که خوندنشون برام جالبه . دست همتون درد نکنه .

 

+ نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 13:15 توسط نوشین |


جونم براتون بگه که امروز یه دست گل به آب دادم که خیلی دلم سوخت . چون زحمت زیاد کشیده بودم بابتش .

اکثر روزها چه کلاس داشته باشم چه نه سعی می کنم غذای شب رو آماده کنم که وقتی سیمین رو میارم خونه وقتم تو آشپزخونه نگذره و بتونم به سیمین برسم . امروز هم از اون روزهایی بود که از صبح خونه بودم . حالم خیلی خوب بود و با خودم گفتم تو آماده کردن غذام هنر به خرج بدم و خوش مزه ترش کنم . غذایی که انتخاب کردم مرغ پلو بود که مدتی نخورده بودیم .

خلاصه خورشت رو کلی با دقت و به قول معروف با عشق درست کردم . خیلی خوب شد . برنج هم آبکش کردم ولی دم نزاشتم تا عصر تازه و داغ بخوریم .

دنبال سیمین رفتم و اومدیم خونه . از اون جایی که سیمین کلاس داشت منتظر باباش بود که بیاد و به کلاس ببرش .

اکثرا شام رو ساعت ۷ می خوریم ولی گاهی سیمین زودتر گرسنه می شه و شام رو زودتر می خوره . امروز هم از اون روزا بود . تقریبا ۴۵ دقیقه وقت داشت . تو این مدت زیر برنج رو کمی زیاد کردم که بخارکنه و بعد کمش کنم . همون موقع سیمین باالای در اتاقش یه عنکبوت بزرگ دید و دوتایی هول شدیم که چه جوری بگیریمش . هم می ترسیدیم هم می گفتیم که بی خیالش شیم می ره یه جا و دیگه نمی تونیم بگیریمش . سیمین خوش بو کننده ی اتاق و یه دستمال آورد . می گفت خانممون گفته عنکبوت از بوی اینا بدش میاد و گیج می شه . خلاصه نصف بیشتر خوش بو کننده رو زدیم . مگه گیج می شد ... بالاخره اومد پایین و با جیغ انداختیم بیرون .

حالا غافل از برنج رو گاز . وقتی یادم افتاد دیدم وای ................. . دیگه خودتون می دونید که چی شد ؟؟؟؟ درش رو باز کردم ......... بوی دود و سوختگی زد بیرون . تنها کاری که کردم برنج رو تو دیس خالی کردم و زعفرون رو روش ریختم . از اون جایی که خوش بو کننده رو رو عنکبوت خالی کرده بودیم ٬ بوی سوخته تو خونه نپیچید . بچم قاشق اول رو خورد کمی تو فکر رفت ولی زعفرون بوی سوختگیش رو تا حدی گرفته بود . این هم از زحمت های بر باد رفته ی من . همسری هم اومد و برنج دودی رو با هم نوش جون کردیم ولی خداییش چیزی نگفتن . ( خدا عمرش بده ) .

امتحانات سیمین دوشنبه هفته دیگه شروع می شه و هر روز سخت در تلاشه و داره بکوب می خونه . من و باباش هم پا به پاش . من علوم و باباش ریاضی ... . ان شالله همه ی بچه هامون سلامت و موفق باشن و خدا پشت و پناهشون باشه .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 22:2 توسط نوشین |


 

دیشب تا صبح خواب مامانم رو می دیدم . مثل همیشه مشغول کار . وقتی از مدرسه میومد خونه هنوز مانتو از تن در نیاورده می رفت آشپزخونه و شروع می کرد به غذا درست کردن . تو مدرسه کلی با بچه ها سر وکله می زد و تو خونه هم باید ناز دخترهاش رو می کشید که هر کی یه ساز می زد .

کارش رو خیلی دوست داشت و ۳۳ سال زحمت کشید و بالاخره بازنشسته شد و ازش می خواستن تو مدرسه ی غیرانتفاعی شروع به تدریس کنه که عمرشون مجال نداد .

متاسفانه تقویم ایرانی ندارم و مجبورم از اینترنت روزهای ایرانی رو چک کنم  . صبح سریع اومدم تقویم رو چک کردم . دیدم بله امروز روز معلمه .

چه روزهایی داشتیم . وقتی روز معلم می شد مامانم کلی هدیه های زیبا از شاگردهای مهربونش می گرفت و گاهی تماس می گرفتن که اینقدر هدیه ها زیادن که نمی تونند خودش بیارن . با ماشین می رفتیم دنبال مامانم و برمی گشتیم خونه . همه دور هدیه ها جمع می شدیم هر کی هر چی خوشش میومد بر میداشت و کلی هم ذوق می کردیم . یک سال از همین سال ها یکی از شاگردهاشون یک آیینه ی جیبی خیلی زیبا آورده بود که به قول ما از نوع صنایع دستی . من اون رو انتخاب کردم . الان حدود ۲۲ سال می گذره ٬ همچنان تو کیفم هست و محاله که به کسی بدم . حتی گاهی سیمین بیرون از خونه نیاز به آیینه پیدا می کنه تو دست خودم براش نگه می دارم و سریع می گذارم تو کیفم . وقتی سیمین کمی بزرگ تر شد ماجرای آیینه رو بهش گفتم و قبول کرد که این قدر سفت و محکم ازش مواظبت کنم .

مادر عزیزم روحت شاد . روزت مبارک  

درسته که همه روزها روز معلمه ولی یک روز خاص رو برا تبریک و قدردانی از زحمات معلم ها در نظر گرفتن .

از همین جا می خواستم این روز عزیز رو به تمام معلم های عزیز کشورمون تبریک بگم . از اون جایی که اطلاع دارم مامان نازگل جون یکی از دوستان عزیز وب لاگی ٬معلم هستن ٬ این روز عزیز رو بهشون تبریک می گم . همچنین به دیگر دوستان عزیزم .

امروز متوجه شدم که مهسا جون مامان ملودی عزیز هم معلم نمونه بودن . همین جا این روز رو به مهسا جون هم تبریک می گم .

روزتان  مبارک

+ نوشته شده در جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 10:1 توسط نوشین |


 

چندی پیش داشتم مقاله هایی رو که برا مجله ی شادکامی نوشته بودم مرور می کردم . دومین مقاله ام در مورد بازدید از یک مرکز معلولین در پاسداران بود  (مهر ماه سال ۱۳۸۳ ).

چشمم به پاراگراف آخر مقاله افتاد . برام جالب بود . بد نیست که این جا هم یادی از آن کنم .

......

وقتی از راهروهای این مرکز عبور می کردم و به دیوارهای اطراف آن نگاه می کردم ٬ نوشته های جالبی نظرم رو جلب کرد :

نکاتی چند در مورد فرزندتان :

۱ - مهارت هر چه قدر ساده باشد آن قدر تکرار شود تا از طرف فرزند مورد یادگیری قرار گیرد .

۲ - در طی یادگیری هر موضوع ٬ آموزش کلامی کافی نیست . باید فرزند عملا با موضوع آشنا شده و تجربه نماید .

۳ - در صورت عدم توفیق در یادگیری ٬ از تحقیر و سرزنش فرزندتان پرهیز نمایید .

۴ - در انجام کار و به نتیجه رسیدن فرزند ٬ شتاب به خرج ندهید .

۵ - تکرار و تمرین لازمه ی یادگیری هر مفهوم یا مهارت است . در استمرار آن کوشا باشید .

۶ - ایجاد عادات خوب و رفع عادات بد باید از عینیت برخوردار بوده و توسط دیگران رعایت شود .

۷ - هیچ گاه فرزندتان را به خاطر یاد نگرفتن مسئله ای سرزنش نکنید .

+ نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 16:15 توسط نوشین |


امروز تنها روزیه که صبح خونه بودم و یه وقت کوچیک پیدا کردم و یه سری به این جا زدم . وقتی سیمین خونه میاد کامپیوترها رو خاموش می کنیم تا حواسش به درس بیشتر جمع بشه . البته ایده ی خودشه که این جوری بهتر درس می خونه و از اون جایی که این نسل فرزند سالاریه ما هم اطاعت می کنیم .

تعطیلات دوهفته ای هم به پایان رسید . تنها تعطیلی بود که مسافرت نرفتیم و فقط زوم کردیم رو سیمین و کلی تو این دو هفته درسش پیشرفت کرد و دیروز که مدرسه رفت معلمش پیشرفت درسیش رو احساس کرد . خودش هم کلی خوش حال .

من هم تو این فرصت کلی کارهام رو که نیمه کاره مونده بود تموم کردم . از جمله یه رومیزی نیمه کاره که اصلا حوصلم نمیومد برم سراعش . وقتی سیمین درسش رو شروع می کرد من هم مشغول به قلاب بافی می شدم که ببینه من هم کاری رو دارم انجام می دم . خلاصه با همت و وقت کافی اون رو به اتمام رسوندم .

سیمین هم تو اوقات بیکاریش علاقه پیدا کرد که هم بافتنی و هم قلاب بافی یاد بگیره . شب ها هم به سیمین یاد می دادم . وقتی یاد گرفت کلی خوش حال بود که می تونه ببافه . گاهی صبح ها از ذوق بافتن زود بیدار می شد و ساعت ها می بافت .

 این هم هنر دست سیمین . برا خرسش داره شال گردن می بافه که سردش نشه .

خدا رو شکر این تعطیلات کلی کارها تموم شد .

سیمین یه سنی رسیده که سوالاتی که می کنه خیلی عمیقه و کلی باید فکر کنیم تا جواب درست بهش بدیم . دیروز از مدرسه تا کلاسش کلی سوال کرد و جواب دادم . همون سوالات رو دوباره از باباش پرسید و خدا رو شکر جواب هامون یکی بود . دیشب هم تا موقع خواب کلی سوال می پرسید و من هم جواب می دادم ولی با مکث .

به نظر من بچه ها ( در مورد دخترها ٬ اطلاعی از پسر ها ندارم ) تو ۱۰ سالگی یه جهش بزرگی دارن هم از نظر جسمانی و هم عقلانی . باید خودمون رو برا جواب دادن صحیح سوالاتشون آماده کنیم .

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 10:52 توسط نوشین |


امواج زندگی را با آغوش باز پذیرا باش حتی اگر گاهی تو را به قعر دریا ببرد ! آن ماهی که همیشه بر سطح آب می بینیم ... مرده است !!! .


HOME
E-Mail
:BAHAR20:


LinkDump

طـــراح قـــالــب
افزایش مهارت های خواندن و درک مطلب در زبان انگیسی
استخاره با قران
تغذیه برای همه
انسان امروز
آرشیو پیوندهای روزانه


Archives

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386


Links

A hard worker girl سیمین عزیزم - انگلیس
----
او همه راست , تو او را هستی ؟ نعیمه جون
در جستجوی معنای زندگی...
ملودی زندگی زیباست
بانو ایرانی _ مهناز جون
خانه ی کودک - پریسا جون
دونیال - نوشین جون
آشپزخانه _ نوشین جون
سمساری _ نوشین جون - آمریکا
ننسام - زندگی از نگاه یک baby!
هستی شیرینی زندگی مامان و بابا - نوشین جون
بهترینم _ سارا جون - کویت
صدای شب
گل مریم - نسیم جون
سفر یعنی زندگی - سوئد
پشت ديوار انتظار
رویای شیرین - ملودی و سودابه جون - انگلیس
یادداشت های شخصی که عاشق جهانگردیه _ سپیده جون
رهگذار عمر - دانمارک
رویای سبز - گلبرگ جون - ترکیه
دفترچه خاطراتم - نازگل جون
یک جای دنج برا نوشته هایم
یادداشت های خصوصی من !
انتظار _ صبا جون
پرنیان پوپلی و مامان کیمیا جون - آلمان
غم ها - محبت × (اميد + عشق) = زندگي _ ترانه جون
ملوسکم - مریم جون
انتظار شیرین _ معصومه کوچولو ( محدثه جون )
سیاره کوچک ما - ستاره جون - پرتغال
ایران سرزمین من
بزن به سيم آخر _ رها جون
یادداشت های من _ ندا جون - آلمان
خاطرات صبا صبوحي
ستاره جون
سفر نوشته _ مونا جون
آفتاب ایرانی
سریال های کره ای _ نوشین جون
قالب های فوق جدید وبلاگ



Amar_Site

تعداد بازديدها: